خدایا شکرت

خدایا شکرت

فقط همین... .

چرا نمی ایی حضرت عشق...

 

میخواهم خواب دره ها و دلتنگی بنفشه ها را

قاب بگیرم و بر دیوار اتاقم بزنم

میخواهم در دیوان حافظ به دنبال گیسوان تو بگردم

میخواهم روزی که سنگها حتی شاعر میشوند

تو را لب پنجره صدا کتم

لب هایم همیشه از نام ابی تو تر و تازه اند

 

چرا به ایوان خانه من نمی ایی؟

میدانم که ترانه های کهنه من قابل تو را ندارند

میدانم که پنجره ام شکسته

و ساعتم در خوابی عمیق فرو رفته است

قول میدهم وقتی تو را دیدم سکوت کنم

تا به حرف چشمهایم گوش کنی

محمد رضا مهدیزاده

 

 

احساس سوختن به تماشا نمیشود             اتش بگیر تا که بدانی چه میکشم

 

به سختی دست به کمر گرفتم و دوباره بلند شدم

نمیدانم تو دوباره کی آغاز شدی؟

ولی وقتی پلک گشودم لبخند به لب داشتی

دوباره آغاز شده بودی با اینکه بی آغازی

پایانم را دیدی وقتی نقطه پایانی سطر رو گذاشتم و سر خط نرفتم

آتشینه هایم را شنیدی و دم نزدی

یک لحظه هم بی طاقت نشدی و لبخندت محو نشد

اسم خودت را آه گذاشتی تا  وقتی من سردم اسم تو به لبم باشد

وقتی پر غصه ام اسم تو به لبم باشد

حتی وقتی اتش گرفته و میسوزم

گفتم سوختن... راستی من چه بد میسوزم دیدی؟

اما بلند شدم هرچند لرزان و ناموزون

راستی هنوزم آغوشت گرم است؟؟؟

...

 

خانه خانه ی توست...

 

خدایا منو به خاطر اینکه همیشه حاضر بودی برام و من غایب بودم ببخش

از اینکه همیشه و همه جا و همه وقت گوش بودی برای شنیدن حرفام

ولی من دنبال غیر تو بودم که بشنون منو

منو به خاطر بی وفایی هام ببخش

به خاطر ندیدنت ... نخواستنت

منو به خاطر رفتن هام ببخش

از اینکه چشامو رو حقیقت بزرگ تو بستم که جاودانه ای و دم به دم حضور داری

این من بودم که غیبت داشتم

برای پیدا کردن نور ....خورشید رو نادیده گرفتم و دنبال یه کرم شب تاب گشتم

به خاطر این قصور منو ببخش

درسته که بودن با بعضی ادمها بهم اعتماد به نفس میده

ولی بودن با تو منو تو موضع قدرت قرار میده

جاودانگی این حس رو خودت تضمین کن

خدایا شکرت

شکر که در خونه ت همیشه به روم بازه

و برای حرف زدن با خودت برام زمان تعیین نمیکنی

شرط و شروط نمیزاری

خط قرمز تعیین نمیکنی

رابطه با تو ... همه وقت ... همه جا ...همه جووره مجاز و خواستنیه

خدایا شکرت که هستی

خونه قلبم رو اب و جارو کردم و همه آت و آشغال ها رو دور ریختم

چون میدونم اب محبت تو با غیر تو یه جوی نمیره

حالا وقتشه

کرم نما و فرود ای که خانه خانه ی توست

...

خودت گفتی

انا عند المنکسره قلوب

که من نزد قلبهای شکسته حاضرم

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

تو میدونی من بیدی نبودم که با شدید ترین بادها بلرزم

تو جنس ادمهاتو میدونی

میدونی تا بفهمن ذره ای دوسشون داریم تازه یاد این میفهمن که نباید باشن

به قول کتاب شازده کوچولو نسبت به کسی که

اهلیش میکنن وفادار نیستن

اما تو وفاداری ... همیشگی و جاودانه ای

و من متنفر از تمام فناپذیر ها

رفتنی باید امروز بره

اما تو بمون

سبز ...برقرار ...و استوار

دوستت دارم خدا

 

 

 

ندارم من هوای این و آن را

 

صبا گو آن امیر کاروان را

مراعاتی کند این ناتوان را

 

ره دور است و تاریک است و باریک

به دوشم میکشم بار گران را

 

ببیند این دل افسرده ام را

ببیند این رخ چون زعفران را

 

ببیند سر به سر غم روی غم را

ببیند دم به دم اشک روان را

 

مراعاتی کند شاید که بینم

جمال جانفزای همرهان را

 

خوشا حال سبکباران راهش

خوشا ان مردم روشن روانش

 

خوش آنگو دل به دلبر داد و گفتا

ندارم من هوای این و ان را

 

خوشا انکس که در راه رضایش

دهن بست و نیالوده دهن را

 

نگارا زان چه اندر سینه دارم

ندارم قدرت نطق و بیان را

 

بسوزان سینه ام را تا که دودش

بگیرد از کرانه تا کران را

 

بیا کن جلوه ای ای دلستانم

ستانم دلستان انس و جان را

 

بیا ای شب که اندر دل تو

نوازم نغمه ی اه و فغان را

 

شعر از

استاد علامه حسن زاده

 

 

 

تسلیت

 شهادت انسان کامل

حجه الله

سلطان عشق

حضرت علی بن موسی الرضا

تسلیت

نور خداییست

 

باز دلم آمده در پیچ و تاب
انقلب ینقلب انقلاب

همچو گیاه لب آب روان
اضطرب یضطرب اضطراب

آتش عشق است كه در اصل و فرع
التهب یلتهب التهاب

نور خداییست كه در شرق و غرب
انشعب ینشعب انشعاب

آب حیاتست كه در جزء و كل
انسحب ینسحب انسحاب

شك كه دل موهبت عشق را
اتهب یتهب اتهاب

از سر شوق است كه اشك بصر
انحلب ینحلب انحلاب

صنع نگارم بنگر بى حجاب
احتجب یحتجب احتجاب

سر قدر از دل بى قدر دون
اغترب یغترب اغتراب

آمُلیا موعد پیك اجل
اقترب یقترب اقتراب

 

علامه حسن زاده آملی

 

پاییز که میشود...

 

 

پاییز که میشود انگار ...

بهانه های کال دلت جوانه میزند

مشتی خاطرات زرد و بنفش ، از آسمان آن سالها از دور چشمک میزنند

دلتنگی دست دلت را میگیردو روی نیمکت های سرد و خالی خزان خورده مینشاند

 

پاییز که میشود...

قلبت زل میزند به خورشید بی فروغ خاطرات روزهای سرد

و چشمت خیره به آسمانی میماند که نمیبارد...

 

چرا اینچنین تکرار در تکرار بسته به ستونهای سنگی روزها مرگ احساست را به نظاره نشستی؟

چرا همراه مرغ های مهاجر که کوچیدند و رفتند

سبکبال و رها کوچ نکردی؟

...

مهری درخشان

 

اولین دیدار

 

در عالم عشق، اولین دیدار
در خاطره چون “بهار” میماند
“تابستان” گرمی تمناهاست
“پاییز” به انتظار میماند
آن سوز که سردی “زمستان” است
مارا به فراق یار میماند
وز ما چو زمان عاشقی بگذشت
افسانه به یادگار میماند

 

 

اگر ماه بودم به هرجا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی به هرجا که بودم
مرا می شکستی، مرا می شکستی

 

این روزها ... چقدر عجیب...

 

چقدر عجیبند این روزها...

این روزهای بی تو   بی من...

این آرامش شدید را ندیده بگیرم؟

این علم سرشار را؟؟؟

هیچ وقت معنای کلماتم را نفهمیدی  ... هیچ وقت

کلماتی که پر از فکرند ... پر از کتاب

اما دیگر چه فرقی دارد وقتی خود پاییز جوانه زده و دارد سبز میشود

دیگر چه فرقی میکند وقتی خود باد پاییزی لباس شکوفه به تن کرده

چه فرقی دارد وقتی ماه ... آه مااااه ماه هم دیگر ماه نیست !!!

اصلا انگار هیچ چیز خودش نیست

کاش میشد اسرار رو عوام بفهمن و عاشق بشن

و از شدت سوزش عشق فاش گو بشن و ...و ...

 

 شرح مجموعه ی گل مرغ سحر داند و بس

كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست

 

از حرف ندیدیم به جز تیرگی دل

 

از صحبت اغیار گذشتیم علی لله

ما از همه جز یار گذشتیم علی لله

 

شد وعده دیدار منو یار شب تار

از خواب شب تار گذشتیم علی لله

 

خاکم به سر ار جز به وصالش بنهم سر

از جنه و از نار گذشتیم علی لله

 

در اهل زمانه دل بیدار ندیدیم

زین مردم بیمار گذشتیم علی لله

 

از حرف ندیدیم به جز تیرگی دل

ناچار ز گفتار گذشتیم علی لله

 

علامه حسن زاده آملی

خواب عجیب

 

تو به قول غزل از ماه کمی ماه تری

تو ازین شاعر بی قافیه آگاه تری

 

در شب چشم تو من خواب عجیبی دیدم

خواب دندان زدن سرخی سیبی دیدم

 

سرخی سیب نجیبی که مرا عاشق کرد

دلش از دست منو دست نچیدن دق کرد

 

غزل از چشم شما روی دلم میبارد

یک نفر نیست که این فاصله را بردارد؟

 

همنفس بیشتر از فاصله ها تنهاییم

منو تو هر دو زمین خورده ی یک رویاییم

 

تن تو کوه تلنبار علایق شده است

سر این کوه پلنگی ست که عاشق شده است

 

شهراد میدری

نه سر در عقل میبندم...

 

 

به شهر رنگ ها رفتيم گفتي زرد نامرد است

اگر رنگي تو را در خويش معنا كرد نامرد است

 


تو تصوير مني يا من در اين آيينه تكرارم؟

جهان آيينه ي جادوست زوج و فرد نامرد است

 


چه قدر از عقل مي پرسي چه قدر از عشق مي خواني

از اين باز آي نااهل است از آن برگرد نامرد است

 


نه سر در عقل مي بندم نه دل در عشق مي بازم

كه اين نامرد بي درد است و آن پر درد نامرد است

 

 

بيا پيمان ببنديم از جهان هم جدا باشيم

از اين پس هر که نام عشق را    آورد   ،نامرد است

 

 

 

 

 

و به یاد گذشته ...

 

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد  

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

 

 

 

چنان که از قفس هم دو یا کریم به هم

از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم 

 

به هم شبیه ، به هم مبتلا ، به هم محتاج

چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم 

 

من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب

من و توایم دو دلبسته از قدیم به هم

 

شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است

شبیه بودن گل های بی شمیم به هم

 

من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم

من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم

 

بیا شویم چو خاکستری رها در باد

من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

 

 

 

 

 

بزرگتر که شدیم

 

 

بچه که بودیم

روبه روی خونه بی بی یه زمین خالی بود

که شده بود زمین بازی گاهی وقتای من و دخترای همسایه

بعضی ازون عصرای تابستون و بهار

با بچه ها جمع میشدیم تو اون بیابون و به حساب خودمون چاله میکندیم

گاهی دوتا چاله رو کنار هم میکندیم و از زیر به هم وصلشون میکردیم

آخ چه ذوقی میکردیم وقتی تو یکیش آب میریختیم و اون یکیشم پر میشد

 

بزرگتر که شدیم یکی دیگه از تفریحاتمون جمع کردن تخم گلهای لاله عباسی حیاط بود

حیاط خونه قدیممون پر بود از لاله عباسی های رنگ و وارنگ

تخمهای سیاه و کوچیک رو جمع میکردیم... میبردیم گوشه حیاط

و اونجا که موزاییکش صاف تر بود

با تخمهای لاله عباسی خونه و شکلهای بزرگ درست میکردیم

با چه وسواسی تخم های لاله عباسی رو کنار هم میچیدیم...

 

اما حالا دیگه نه از بی بی خبری هست و نه از زمین خالی جلوی خونه اش

نه دیگه لاله عباسی ای هست که واسه خونه سازی کمکمون کنه

و نه ما دیگه اون بچه های قانع به خونه های اونجوری هستیم

 

راستی ... چه زود بزرگ شدیم

اصلا کی بزرگ شدیم

کی اینهمه قد کشیدیم

آرزوهای بچگی مون رو تو کدوم کوچه جا گذاشتیم

 

صداقت و یکرنگی اون وقتها رو کی ازمون دزدید

کی اینقدر خودخواه شدیم

کی هزار رنگ شدیم

کی صمیمیتها و تحمل همدیگه رو داشتنها گم شد

 

یادش بخیر اون روزا... اون روزای خوب کودکی ...اون روزهای خوب سادگی

روزایی که تمام دغدغمون مشق خط خورده ی فردا بود

روزایی که گم میشدیم تو همدلی

برامون مهم نبود کی چی تنشه... چه رنگیه...چند خریده

برامون مهم نبود در موردمون چی فکر میکنن

برامون اون لحظه و اون آدم که کنارشیم مهم بود

خودش...احساسش...دردای دلش...حسرتاش....

ولی حالا

...

 

کاش یکی بیاد و ما رو از لای کتابای کهنه ی اون وقتها پیدا کنه

با تمام صمیمیت او وقتهامون...

 

مهری درخشان

سهمم از عشق

 

 

مثل یک ساعت از رونق و کار افتاده

هرکه در عشق رکب خورده کنار افتاده

 

فصل تا فصل خدا بی تو هوا یک نفره ست

از سرم میل به پاییز و بهار افتاده

 

هر دو سرخیم ولی فاصله ی ما از هم

پرده هایی ست که در قلب انار افتاده

 

پیش هم بودن و همجنس نبودن درد است

آه از آن سیب که در پای چنار افتاده

 

حس من بی تو به خود نفرت دانشجویی ست

ار همان درس که در آن دو سه بار افتاده

 

سهمم از عشق تو عکسی ست که دیدم آن هم

دستم آنقدر تکان خورد که تار افتاده !

 

سید سعید صاحب علم

 

اگر تو نباشی

 

«اگر تو نباشی - بی‌تعارف و مبالغه بگویم - همه چیز طعم زهر را خواهد داشت.

حتی عسلی که از همه به گل سرخ شبیه‌تر است.

اگر تو نباشی، از این جا می‌روم و آسمان را - هر چند شیرین و شفاف - با خود نمی‌برم.

آن قدر دور می‌شوم که نسیمی از کنارم عبور نکند و چشمم به چشم ستاره‌ای نیفتد.

اگر تو نباشی، نه شعر می‌گویم، نه با ماهی‌ها حرف می‌زنم؛

فقط از سپیده تا شام خاطرات صدف‌های شکسته را مرور می‌کنم.

تمام این باغ‌ها، شقایق‌ها و داغ‌ها،

سنجاب‌های بازیگوش، رودهای پرجنب‌وجوش،

اقیانوس‌های آرام و دیوارهای بی‌نام، با تو زیباست».

 

تو مرا چرخاندی...

 

منکه تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی
 
مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
 
ذکرها گفتی و بر گفته ی خود خندیدی
از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی
 
بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
 
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی
 
قلب صد پاره ی من مهره ی صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
 
جمع کن رشته ی ایمان دلم پاره شدست
منکه تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی
 

خاطره ای از آیت الله بهجت

 

حجة السلام قدس می گوید:
« روزی آقا فرمودند: در تهران استاد روحانیی بود که لُمعَتین را تدریس می کرد، مطلع شد که گاهی از یکی از طلاب و شاگردانش که از لحاظ درس خیلی عالی نبود، کارهایی نسبتاً خارق العاده دیده و شنیده می شود.
روزی چاقوی استاد ( در زمان گذشته وسیله نوشتن قلم نی بود، و نویسندگان چاقوی کوچک ظریفی برای درست کردن قلم به همراه داشتند ) که خیلی به آن علاقه داشت، گم می شود و وی هر چه می گردد آن را پیدا نمی کند و به تصور آنکه بچه هایش برداشته و از بین برده اند نسبت به بچه ها و خانواده عصبانی می شود، مدتی بدین منوال می گذرد و چاقو پیدا نمی شود. و عصبانیت آقا نیز تمام نمی شود.
روزی آن شاگرد بعد از درس ابتداءً به استاد می گوید:
« آقا، چاقویتان را در جیب جلیقه کهنه خود گذاشته اید و فراموش کرده اید، بچه ها چه گناهی دارند. » آقا یادش می آید و تعجب می کند که آن طلبه چگونه از آن اطلاع داشته است.

از اینجا دیگر یقین می کند که او با (اولیای خدا) سر و کار دارد، روزی به او می گوید: بعد از درس با شما کاری دارم. چون خلوت می شود می گوید: آقای عزیز، مسلم است که شما با جایی ارتباط دارید، به من بگویید خدمت آقا امام زمان(عج) مشرف می شوید؟
استاد اصرار می کند و شاگرد ناچار می شود جریان تشرف خود خدمت آقا را به او بگوید. استاد می گوید: عزیزم، این بار وقتی مشرف شدید، سلام بنده را برسانید و بگویید: اگر صلاح می دانند چند دقیقه ای اجازه تشرف به حقیر بدهند.

مدتی می گذرد و آقای طلبه چیزی نمی گوید و آقای استاد هم از ترس اینکه نکند جواب، منفی باشد جرأت نمی کند از او سؤال کند ولی به جهت طولانی شدن مدت، صبر آقا تمام میشود و روزی به وی می گوید: آقای عزیز، از عرض پیام من خبری نشد؟ می بیند که وی ( به اصطلاح ) این پا و آن پا می کند. آقا می گوید: عزیزم، خجالت نکش آنچه فرموده اند به حقیر بگویید چون شما قاصد پیام بودی ( و ما علی الرسول إلا البلاغ المبین )
آن طلبه با نهایت ناراحتی می گوید آقا فرمود: لازم نیست ما چند دقیقه به شما وقت ملاقات بدهیم، شما تهذیب نفس کنید من خودم نزد شما می آیم. »

سلام

 

 

 انگار پاییز که از راه میرسد

خواهی نخواهی عاشقترت میکند

غمگینت میکند

اصلا پاییز حالت را عوض میکند

تو را یاد عشق نداشته ات می اندازد

یاد خاطرات دور و نزدیک

خاطرات بارانی

سلام خاطرات بارانی من

سلام خاطرات غبار گرفته ی سالهای دور

که این روزها پیش چشمانم جان گرفته اید و رژه میروید

سلام

 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

 

سلام دوستان گلم

زمان گذشت ... سخت یا آسون... تند یا کند...

اما گذشت و من برگشتم

و سلام مخصوص خدمت دوستانی که تو این مدت کنارم بودند

و منو فراموش نکردند

هر وقت میومدم و یه پیام از دوستان گلم میدیدم جون تازه ای میگرفتم

واقعا ممنون امیدوارم خود خداوند

توی سختی زندگیتون کنارتون باشه با تمام قدرتش!!!

 

                                                                                                                                  
آماده ام تا عشقمان ضرب المثل باشد

البته چشمانت اگر مرد عمل باشد

قد نگاهت کاش لبهایت به حرف آیند

تا عشق .. نه ... اسطوره حتی محتمل باشد

اینجا لب از لب وا کنی فرصت فراهم هست

تا بیت آخر صحبت از ماه عسل باشد

بهمن به تن دارم تو با آغوش مردادیت

اردیبهشتم کن که اوضاع معتدل باشد

اینجا بگو .. اینجا .. همین مصرع که تا فردا-

آوازه مان پیچیده در بین الملل باشد

...

 

ساحل صالحی

 

خداحافظی

 

سلام دوستان

با اجازه مدتی از حضورتون مرخص میشم

اگه بدی دیدید حلالم کنید چون شاید دیگه حوصله نکنم برگردم

از اینکه دوستان خوبی در این وبلاگ پیدا کردم خیلی خوشحالم

همه تونو به خدای بزرگ میسپرم

سبز باشید و برقرار

 

اونی که دیر می رنجه دیر میره اما...

 

 به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده.

ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...

 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره

و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری

و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.

 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛

ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری

و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.

 

و بالاخره خواهی فهمید که :

 

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.

 

یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.

 

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.

 

مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.

 

و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست.

 

 

وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم...

 

 

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد


وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی

در کنار قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من ...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام

منزلگه اندوه و در د بدگمانی

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

(فروغ فرخزاد)

تیغ و ترمه

 

تیغی برهنه داشت

                        صدایت

فواره­یی که یک سر و گردن

از دارها بلندتر

                        می­خواند

وقتی بلند خواند

که تیغه­ی عتیق

                        فرود

                                    آمد

 

آن گاه

گهواره­های کهنه را

در گورهای تازه

                        تکان دادی

و همزمان

پروانه را

از پیله­اش

            پراندی

تا ترمه­های باران خورده را

بر شاخه­ی گوزن

                        بیاویزد

 

مشقم کن

وقتی که عشق را

                        زیبا

                        بنویسی

فرقی نمی­کند که قلم

از ساقه های نیلوفر باشد

یا از پر کبوتر

 

وقتی غروب میشد...

 

 

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را ازین خوشتر نمیگیرد

 

 

آره خداوند ... گشایش رو برام در چیزی قرار دادی که ازش فرار میکردم

ازش وحشت داشتم

نمیدونم چطور شکر این نعمت رو میشه به جا آورد.

نعمت اینکه صدات زدم ... توکل کردم... و تو جوابمو دادی

نمیدونی خداوند! وقتی یه عزیز و بزرگواری جواب

یه موجود پست و بی مقدار رو میده چه لذتی داره

فقط تو میدونی  چی به من گذشته

فقط میتونم چیزی رو بگم که خودت یادم دادی:

الحمد لله الذی لم یتخذ ولدا

و لم یکن له شریک فی الملک

و لم یکن له ولی من الذل وکبره تکبیرا

 

 

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس كه روزها را تا شب شمرده بودم


یك عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس كه خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
كاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

 

 

ابری که بر ابری ببارد

 

چهار شنبه همه چیز مشخص میشه

آه که چقدر این روزا دیر میگذره

 

 

از خانه بیرون می زنم، در زیر باران

تا بفکنم، در کوچه ای، بی صبری ام را

بردارم از دوش این گلیم ابری ام را .

 

تا چشم چشمایی کند

                                   ابر است وباران

بارانی از آن بی شکیبان،

                                          سوگواران.

 

ازکوچه بر می گردم و این ابر بی صبر

با گام من، همراه من، ره می سپارد                                           

در خویش می گریم شگفتا: "  این چه جادوست 

ابری که خاموشانه بر ابری ببارد."

 

چای هیئت

 

پارسال این شبها توی هیئتت بودم یادت میاد؟

به خودم میبالیدم وقتی توی لباسای جور و واجورم میگشتم و مشکیشو در میاوردم

میگفتم این رخت عزای حسینه...وبا افتخار میپوشیدم

منو به خونت دعوت میکردی ...میومدم...روی فرشت مینشستم...

آخ که چقدر چشمم دنبال چایی روضه هات بود

توی هر استکانی...نو یا کهنه ...زشت یا زیبا که بود ... خواستنی بود

انگار طعمش با همه چایی ها فرق داشت

تمام خستگی هامو یکجا از تنم خارج میکرد

اما امسال هنوز قسمتم نکردی و خونه نشین شدم....

 

 

سماوری که به بزم حسیــن میجوشد

 

بخار رحمت آن جُــــرم خلق مــی پــوشد

 

حدیث باده و تسنیم و سلسبیل کم گوی

 

بگو حکایت مـستی که چای می نوشــد

 

 

 

تو خود اسرار نهانی

 

 
به تو سر بسته و در پرده بگویــم


تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را


آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی


تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی


تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی


نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی


تو خود اویی بخود آی


تا که در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و


بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی

 

 

هر قطره ی بارانی غزلی بود

 

دلم لک زده واسه شبهای هیئت

سلام بر محرم... سلام بر حسین ع

 

 

یادم آمد شب بی چتر وکلاهی

که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و

 گفتم چه هوایی است خدایی

 سپس آنقدر دویدم طرف فاصله

تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی ،

دلم آرام شد آنگونه که هر قطرهء باران غزلی بود

نوازش گر احساس که می گفت فلانی!

چه بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب

چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن وبیا!

پس سفر آغاز شد و  قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها

در منِ شاعر منِ بی تاب تر از مرغ مهاجر

به کجا می روم اقلیم به اقلیم

خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر

 

 

 باز دلم شور زد آخر به کجا می روی ای دل

 مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل

نکند باز به آن وادی...

مشغول همین فکر وخیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم

 که مشام دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند

 کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خداییست.

...

 

چشم وا کردم وخود را وسط صحن وسرا ،

عرش خدا، کرب وبلا ،

جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه یله دیدم

که چه دیدم که دل از خویش بریدم به خدا رفت قرارم

 نه به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم

سپس آهسته نشستم،و نوشتم

 (فقط ای اشک امانم بده تا سجدهء شکری بگذارم )

که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدستهء باران واذان آمدو

یک گوشه از آن پردهء در شور عراقی و حجازی

به هم آمیخته را پس زدو

 چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشهء معشوق

خدایا تو بگو این منم آیا که سراپا شده ام محو تمنا و نماشا

فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا

دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش

غم وغصه فراموش

در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم.

سید حمید رضا برقعی

 

استعفا خواهم داد

این روزهای سخت را انتظار میکشم

خداوندا تو از رگ گردنم نزدیکتر هستی

بغضهایم را دیدی؟

شادی شیرین اندک درون دلم را چطور؟...

تنها تو از روزگار ی که بر ما رفته با خبری...

به امید رهایی ام از این قفسهای فولادی درد...

 

 

 

 

من تمـــــام شــــــــعرهایم را



در وصــــــــف نیامدنت ســـــــــــــروده ام !



و اگر یــــــــــک روز ناگهـــــــــــان ناباورنه ســــــــر برسی

 


دســـــــــت خالی ,حیرت زده



از شاعر بودن استعفا خواهم داد!



نقــــــاش میشوم



تا ابدیت نقش پرواز را



بر میله های تمام قفس های دنیـــــــا



خواهـــــــم کشید