به دار و ندارم ... به هیچکس!!!

 

 

 

 
افتاده راه طالع تارم به «هیچ کس»!

دیدی وفـــا نکرد بهارَم به هیچ کس؟

 

تــو رفته ای ، دلیل ندارد بیــــان شود

جای دقیق ِ سنگ مزارم به هیچ کس

 

دیگر مسیر ِ طی شده فرقی نمی کند

وقتی رسیده ریل قطارم به هیـچ کس!

 

با این کـــه خاطر تـــو برایـم عزیز بود

افسوس! اعتماد ندارم به هیچ کس

 

فهمیده ام که غیر خدا عاشقی خطاست

یعنـــی مبـــاد دل بسپارم بــه هیـــچ کس

 

با بی وفایی ات بـه نتیجه رسیده ام:

دیگر محلّ سگ نگذارم به هیچ کس!

 

این شــعر، آخـرین غــزلِ من برای توست

تقدیم شد به دار و ندارم، به «هیچ کس»


امید صباغ نو



 

فاجعه ی قرن آهن

 

 

 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

 

گفتی غزل بگو غزلم! شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد! خیال مرد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

 

 

این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

 

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

 

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور میشود

یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود

 

آقا...!

 

باز هم پر از موج آمدم و تمام کشتی شکسته های دلم را

در اقیانوس حرمت غرق کردم و آرام برگشتم

نذر مهربانی ات امام رئوف...

 

 

آقا، اجازه هست شما را صدا کنم؟
سبز و سپید نذر دلم را ادا کنم؟

نام قریب شمس خراسان که می برم
یعنی که دل به عشق شما مبتلا کنم

نبض غزل تپید و شما میهمان شدید
در قلب خود قیامت کبری به پا کنم

تا پر زند کبوتر شعرم به گنبدت
در وادی السلامِ دلم من دعا کنم

یک مشت شعرِ چشم تر و،التماس را
هدیه به شاه بیت خراسان، رضا کنم

یا مشرق قریبِ نگاهت سلام عشق
جان را فدای غربتِ تو آشنا کنم

نام شما جواز بهشت ست بی گمان
آقا، اجازه هست شما را صدا کنم؟

 

 

برگ هایم ریخت بر روی زمین...

 

 

سینه ام این روزها بوی شقایق می دهد

داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد

 

«او» که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد

آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد

 

برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت

خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد

 

چشمهایت یک سوال تازه می پرسد ولی

چشمهایم پاسخت را مثل سابق می دهد

 

زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس ؟

دومی ! چون اولی دارد مرا دق می دهد

 

فاضل نظری

فرشته زمینی

 

 

ثمین کوچولو ۷ ماهه شد

 

 

منم خلیفه ی تنهای ...

 

 

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم های دل خون من علاج نداشت

 

تو سبز ماندی من برگ برگ خشکیدم

که آنچه داشت شقایق به سینه کاج نداشت

 

منم خلیفه ی تنهای رانده از فردوس

خلیفه ای که از آغاز تخت و تاج نداشت

 

نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم

چراغ نه ٬ حتی به گشتن احتیاج نداشت

 

 

تسلیت قلب صبورم

 

یک شعر قدیمی ... به یاد یک حس کهنه

 

وه چه پر دردم من !

و چه دلگیرم و دلتنگ درین تنگ غروب!

وه چه تارم امشب!

و چه اندازه دل سرکش من بیتاب است

سخت درگیر سراب است و خراب است کنون !

 

من چه غرقم امروز !

غرق دریای فراموشی و خاموشی و ننگ

و در اندیشه ی این لانه ی تنگ

غرق آن یاس کبود

غرق درگیری و جنگ.

 

وه چه تنگ است قفس

وه چه تنگ است نفس

آه از اینهمه آه و ٬ آه از اینهمه راه!

آه از اینهمه آه و غم ماه و غم آن نیمه نگاه!

وای از این غم و شبهای دراز و وای از اینهمه راز

وای... دلتنگی و بی تابی همراه نیاز...

 

درد در سینه ی تنگم پیچید

بغض طوفان زده از راه رسید

یاد تو تا دم آن پنجره ها برد مرا

سخت عاشق بودم

سخت درگیر خیال...

خاطراتی مرده خاطراتی غمگین

زنده شد در من و در من گم شد

شادی و عشق وصال .

 

 

آه سردی برخاست

بوسه زد بر من ٬ اندیشه ی آن سال و...خزان

چه خزانی ؟!! همه چی عالی و جور

همه آکنده ی نور

پره مریم پره شعر

پره نرگس پره شور

 

بوسه میزد همه شب ماه به عشق منو تو

همه ی پنجره هارا با ذوق...

اشک گرمی جوشید... یاد ایام بخیر

هرچه بود اما رفت

یاد انروز که رفتی

 لرزه انداخت به اندام منو کشت مرا

 

هیچ خاطر داری؟

روز نحسی که نحوست را برد!!!!؟

همه جا سنگی و سرد

تلخ و غمباره و درگیر سکوت

و غروبی دلگیر...

هیچ خاطر داری؟

 

 

کوچه های شب از اندیشه ی ما سرشار است

و درختان اقاقی و گل و سبزه و خاک

ساحل و چشمه و رود

هیچ خاطر داری؟

کوچه هایی که در آن می ماندیم

نغمه هایی که به هم میخواندیم

ذهن کوچه پره رویای بهاریست که ما

در خزانی زخمی

در خزانی بی برگ

در خزانی عریان

هدیه دادیم به او...

 

غرق رویای بهاری که پر از باران بود...

وای ... باران باران

کاش امروز خدا

آسمان ابری بود...

...

مهری درخشان

( با الهام از اشعار استاد مصدق)

 

فاصله درد عجیبی ست...

 

 

 

بی سبب نیست زمین سینه ی پر پر دارد

به خدا چشم تو یک فاجعه در بر دارد

 

با نسیم سحری شعله نکش می ترسم

کلبه ی حوصله ی شعر ترک بردارد

 

یا به آتش بکش و یا به دلم راه بده

کوچه ی چشم تو یک مشت ستمگر دارد

 

فاصله درد عجیبیست میان منو تو

عابری در قفس تنگ کبوتر دارد

 

گرچه تشویش دل و دین مرا سوزانده

پدر عشق بسوزد...به تو باور دارد

م.شوریده

 

دلگیرم...

 

چرا امروز خالی از حرفم؟

خالی از شعر...

و پر از خاطرات بارانی

گذشته ها هرگاه یاد تو میکردم

باران گونه ی ترش را به صورتم میچسباند

و من خیس باران میشدم

اما امروز  باران فقط بر خاطراتم میبارد

خدایا این روزهای دلتنگی  و انتظار کی به پایان میرسد؟

حس نکردی لحظه های دلتنگی را درد میکشم؟

خداوندا امروز تو و فقط خود تو مرا دریاب

بد جوری گرفته و دلگیرم

مثل بغض سنگی این ابرها که نمیبارند

مثل پاییزی که نمیآید

 تا دوباره عاشقی از سر گیرم و بر ماه بوسه زنم...

و مثل بهاری که رفته است ...شاید برای همیشه!

 

دیشب دوباره ماه بالای سر آبادی بود اما تو نبودی

خواستم جایت را خالی کنم

 اما مگر وسوسه ی خواهش میگذاشت؟

آه چه لذتی...چه لذتی!!!

مرا دریاب ...فقط همین!

عسل

 

 

شعرم به آتش سوختی

 
 
 
 
ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر تو ام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش


همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک

ای تپش‌های تن سوزان من

آتشی در سایۀ مژگان من



ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی‌انگاشتم


درد تاریکی‌ست دردِ خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سرنهادن بر سیه‌دل سینه‌ها

سینه آلودن به چرکِ کینه‌ها


ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه‌هام از هُرم خواهش سوخته



ای لبانم بوسه گاه بوسه‌ات

خیره چشمانم به راه بوسه‌ات

ای تشنج‌های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم



ای مرا با شعور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی
 
فروغ فرخزاد
 
 
 
 

زخمی دگر بزن...

 

 

جان میدهم به گوشه ی زندان سرنوشت

سر را به تازیانه ی او خم نمیکنم

 

افسوس بر دو روزه ی هستی نمیخورم

زاری بر این سراچه ی ماتم نمیکنم

 

با تازیانه های گران بار و جانگذاز

پندارد آنکه روح مرا رام کرده است

 

جان سختی ام نگر که فریبم نداده است

این بندگی که زندگی اش نام کرده است

 

ای سرنوشت از تو کجا میتوان گریخت؟

من راه آشیان خود از یاد برده ام

 

یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام

 

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا

زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

 

شادم ازین شکنجه خدارا...مکن دریغ

روح مرا در آتش بیداد خود بسوز

 

ای سرنوشت هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را

 

منشین که دست مرگ ز بندم رها کد

محکم بزن به شانه ی من تازیانه را...