یک شعر قدیمی ... به یاد یک حس کهنه

وه چه پر دردم من !
و چه دلگیرم و دلتنگ درین تنگ غروب!
وه چه تارم امشب!
و چه اندازه دل سرکش من بیتاب است
سخت درگیر سراب است و خراب است کنون !
من چه غرقم امروز !
غرق دریای فراموشی و خاموشی و ننگ
و در اندیشه ی این لانه ی تنگ
غرق آن یاس کبود
غرق درگیری و جنگ.
وه چه تنگ است قفس
وه چه تنگ است نفس
آه از اینهمه آه و ٬ آه از اینهمه راه!
آه از اینهمه آه و غم ماه و غم آن نیمه نگاه!
وای از این غم و شبهای دراز و وای از اینهمه راز
وای... دلتنگی و بی تابی همراه نیاز...
درد در سینه ی تنگم پیچید
بغض طوفان زده از راه رسید
یاد تو تا دم آن پنجره ها برد مرا
سخت عاشق بودم
سخت درگیر خیال...
خاطراتی مرده خاطراتی غمگین
زنده شد در من و در من گم شد
شادی و عشق وصال .

آه سردی برخاست
بوسه زد بر من ٬ اندیشه ی آن سال و...خزان
چه خزانی ؟!! همه چی عالی و جور
همه آکنده ی نور
پره مریم پره شعر
پره نرگس پره شور
بوسه میزد همه شب ماه به عشق منو تو
همه ی پنجره هارا با ذوق...
اشک گرمی جوشید... یاد ایام بخیر
هرچه بود اما رفت
یاد انروز که رفتی
لرزه انداخت به اندام منو کشت مرا
هیچ خاطر داری؟
روز نحسی که نحوست را برد!!!!؟
همه جا سنگی و سرد
تلخ و غمباره و درگیر سکوت
و غروبی دلگیر...
هیچ خاطر داری؟

کوچه های شب از اندیشه ی ما سرشار است
و درختان اقاقی و گل و سبزه و خاک
ساحل و چشمه و رود
هیچ خاطر داری؟
کوچه هایی که در آن می ماندیم
نغمه هایی که به هم میخواندیم
ذهن کوچه پره رویای بهاریست که ما
در خزانی زخمی
در خزانی بی برگ
در خزانی عریان
هدیه دادیم به او...
غرق رویای بهاری که پر از باران بود...
وای ... باران باران
کاش امروز خدا
آسمان ابری بود...
...
مهری درخشان
( با الهام از اشعار استاد مصدق)