از زندگی لذت ببر!

 

 

 

آبی خاکستری سیاه 5

 

 تقدیم به همه ی کسایی که دوستانشون براشون نموندن

به اونایی که به بهانه های مختلف کنار دوستاشون موندن ولی یه روز که به حضور اون دوست

نیاز داشتن اون دوست هزار تا بهانه میاره که نمونه.

تقدیم به همه ی با وفاها که تک و تنها موندن.

 

 

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تو اند

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت ... سوگواران تو اند

 

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك ، اما آيا ... باز بر ميگردي؟

چه تمناي محالي دارم ... خنده ام ميگيرد

 

چه شبي بود و چه روزي افسوس!

با شبان رازي بود ... روزها شوري داشت

       من گمان ميكردم

             دوستي همچون سروي سرسبز

                      چار فصلش همه آراستگيست

 

     من چه ميدانستم ... هيبت باد زمستاني هست

     من چه ميدانستم ... سبزه مي پژمرد از بي آبي!

      من چه ميدانستم دل هركس دل نيست

                               قلبها ز آهن و سنگ

                                        قلبها بي خبر از عاطفه اند

 

و چه روياهايي ! كه تبه گشت و گذشت

و چه پيوند صميميت ها

كه به آساني يك رشته گسست

 

دل من ميسوزد

كه قناري ها را پر بستند...

حمید مصدق

 

 

یار دگر!!!

 

 

روم به جای دگر... دل نهم به یار دگر

هوای یار دگر دارم و دیار دگر

 

به دیگری دهم این دل که خوار کرده ی توست

چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر

 

خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم

به فکر صید دگر باشد و شکار دگر...

وحشی بافقی

 

وداع

 

چه حس خوبی دارم... خدایا این حس خوب رو مدیون توام...ممنونتم خداوند!

 

 

میروم خسته و افسرده و زار                 سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما                 دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم تا که در آن نقطه ی دور           شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق              زینهمه خواهش بی جا و تباه

 

    می برم تا زتو دورش سازم                  ز تو ای جلوه ی امید محال

    می برم زنده به گورش سازم                تا ازین پس نکند یاد وصال

 

عاقبت بند سفر پایم بست                 می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار                ای امید عبث بی حاصل

فروغ فرخزاد

 

دریغ از دل که بستم

 

 

در من غم بیهودگیها میزند موج

در تو غروری از توان من فزون تر

در من نیازی میکشد پیوسته فریاد

در تو گریزی می گشاید هر زمان پر

 

ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست

ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت

ای کاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فریبی رشته ی عمرم نمی بافت

 

اندیشه ی روز و شبم پیوسته اینست

من بر تو بستم دل؟ دریغ از دل که بستم

افسوس بر من گوهر خود را فشاندم

در پای بت هایی که باید می شکستم

 

ای خاطرات روزهای گرم و شیرین!

دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید.

در این غروب سرد درد انگیز پاییز

با محنتی گنگ و غریبم وا گذارید.

 

اینک دریغا آرزوی نقش بر آب

اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر

در من غم بیهودگیها میزند موج

در تو غروری از توان من فزونتر.

فروغ فرخزاد

 

عشق و مرگ

 

 به قول یه بنده ی خدایی هیچ کس حق نداره در مورد شما قضاوت کنه.

چون هیچکس دقیقا نمیدونه چی بر ما گذشته...

کسی احساسی که ما در قلبمون حس کردیم رو نفهمیده شاید فقط

گوشه ای از سرنوشتمون رو شنیده باشه

 

 

حواست هست ؟ پاییز است!!!

 

 

حواست هست، پاييز است


دلم از باد و باران هاي بي تدبير لبريز است


مسير زير پايت را نگاهي کن


سزاي برگهاي بي وفايي که درختان را رها کردند ,

جز اين است ؟


 

حواست هست


نيمکت هاي پاييزي کمي سرد است


مجالي هم که باشد فرصت خوب نشستن

روي دفتر هاي پر برگ است

 


حواست هست...


شبهاي بلند پيش رويت انتظار ديدنت را زنده مي دارند

و در پايان اين قصه , ...


يلدايي که ميداند تمام فصل بي برگي ,

به يادت سبز مي ماندم

 


حواست هست...


چون سابق


به زير باد و باران پا به پا باشيم


و در آن سوز بي احساس دستانت

ميان دست هاي من نمي لرزيد

 


حواست هست...


کنج کوچه هاي شهر


همان جايي که آب چاله هايش انتظار يک قدم را داشت


تمام چاله هاي منتظر هم سهم من مي شد

 


حواست هست ؟؟؟


معلوم است !

 


آه هرگز ندانستم از عشق...!

 

اینم از پاییز هزار رنگ ... و اینم منو هزار تا خاطره ی رنگارنگ

خاطرات شکوهمند... خاطرات تلخ ... خاطرات شیرین

پاییز همیشه حس قشنگی بهم میده

توش شاعر تر و عاشق ترم... باد پاییزی برام بوی عشق و مهربونی میاره

بوی خاطره ی آدمهایی که دیگه نیستند... رفتند و همه چیز رو با خودشون بردند...

 

 

ديدگان تو در قاب اندوه... سرد و خاموش ...خفته بودند
      زودتر از تو ناگفته ها را
               با زبان نگه گفته بودند.


از من و هر  چه در من نهان بود
 مي رميدي ...مي رهيدي
يادم آمد كه روزي درين راه
نا شكيبا مرا در پي خويش
 مي كشيدي... مي كشيدي


آخرين بار
آخرين لحظه ي تلخ ديدار
سر به سر پوچ ديدم جهان را
باد ناليد و من گوش كردم
خش خش برگهاي خزان را.


باز خواندي
باز راندي
باز بر تخت عاجم نشاندي
باز در كام موجم كشاندي


گر چه در پرنيان غمي شوم
    سالها در دلم زيستي تو
           آه هرگز ندانستم از عشق
                    چيستي تو...
                    كيستي تو...؟


فروغ فرخزاد

امتحان عشق !

 

توجه توجه

 

 

از امروز و به مدت سه روز٬ همه ی مسلمانان استفاده از گوگل

و یوتیوب را متوقف می کنند.

زیرا به خواسته ی انها مبنی بر توقف پخش فیلم آمریکایی که

حبیب خدا را به مسخره گرفته است توجهی نشده.

به خاطراعتراض به  اهانت به محبوب خدا اطلاع رسانی کنیدلطفا