محض ارادت به ساحت پاک بانوی ایینه و افتاب ٬ وبه مناسبت فاطمیه

 

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گرد وغبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم

در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید،حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه

گفت:آرام باش! چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر،گریه نکن

مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی

یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد



صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن ! این صدای روضهء کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم

در ودیوار خانه ای مشکی است



با خودم فکر می کنم حالا

کوچه ء ما چقدر تاریک است

گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه

راستی! فاطمیه نزدیک است...

سید حمید رضا برقعی

شعری برای مولا در سوگ زهرا س

يك جفت كفش.... د ر لحظه هاي ساكت و بي روح و مرگبار

اين قصه را به كوچه ي تاريك ميبرند

مقصد، كنار خلوت خاموش يك مزار

 

يك جفت كفش خسته كه در نيمه هاي شب

ارام ميبرند علي را به سوي يار

هي آه ميكشد و ازين كوچه ميرود

مردي كه داده است به اين كفش اعتبار

كفشي كه بند غيرت خود را گره زدست

هم رزم با حماسه ي خونين ذولفقار

يك جفت كفش خسته كه هر چه دويده اند

يك لحظه پاي كج ننهادند از مدار

او سالهاست محكم و پا در ركاب عشق

بر مركب هدايت مردم شده سوار

كفشي كه امتداد عبورش پر از گل است

وقتي كه ايستاده ست بر ان حضرت بهار

حالا رسيده اند كنار در بقيع

از اين به بعد پاي برهنه به سوي يار

يك جفت كفش مثل شب قبل تا به صبح

خاموش حول محور مولا در انتظار

بي آنكه پلك هم بزند خسته در نگاه

فكرش پرنده ايست به شبهاي نخل و ماه

كوهي كه بر غرور خودش پا گذاشته

سر را به زانوي غمها گذاشته

ارام پنجه ميكشد اين بهت خاك را

گهگاه بوسه ميزند اين خاك پاك را

فكرش پرنده ايست كه گهگاه و بي گمان

رفته ست تا غريب ترين خانه جهان

يك درب نيمه سوخته آوار افتاب

يك قوم شب نشسته به انكار آسمان