شیطان و قران

 

آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید

 شیطان دچار درد شدید
در سر میشود!!!

 

 و باز کردن قرآن ،

  شیطان را تجزیه می کند!!!

 

و با خواندن قرآن ،

  به حالت غش و اغما فرو میرود!!! 

 

پس قران ... این دستورالعمل زندگی در دنیا 

را قدر بدانیم.

و از این نسخه ی شفا بخش برای تسکین

دردهای روزمره زندگی استفاده کنیم.

 

دلم گرفته...

 

 

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته ست

و هیچ چیز...

نه این دقایق خوشبو...

             که روی شاخه ی نارنج میشود خاموش.

نه این صداقت حرفی...

             که در میان سکوت دو برگ این گل شبوست.

 

نه هیچ چیز ... مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.

 

و فکر میکنم...

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد.

سهراب سپهری

 

تنهایی...

 

 

غروب یک جمعه ی غم گرفته که میشود...

 تازه احساس میکنی تنهایی چه رنگ و بویی دارد.

هنگامی که سرخی خورشید به آسمان پاشیده میشود ...

تنهایی را در کنارت حس میکنی

تنهایی به خانه ات می آید... با تو چای مینوشد... قدم میزند

تنهایی تو را در آغوش میکشد و با تو اشک میریزد...

تازه این هنگام است که احساست

مثل برگی خشک و زرد در پاییزی سرد سرد

از درخت عریان دلت پایین میریزد

و تو با گوش خود... صدای خرد شدنش را میشنوی

مهری درخشان

 

خدایا چرا من ؟!!!

 

آرتور اش

قهرمان افسانه ای تنیس

هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت،
 
با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.

طرفداران آرتور از سر تا سر جهان
 
نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود:
 
 "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
 
 
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:

در سر تا سر دنیا

بیش از پنجاه میلیون کودک
 
به انجام بازی تنیس علاقه مند شده
 و شروع به آموزش می کنند.

حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.

از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند

و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند

 
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
 
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات
 
 بین المللی ویمبلدون را می یابند.
 
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
 
 
 

شهادت زهرای اطهر تسلیت باد

 

  سیلی و صورت ناموس خدا؟!!

 

                   تبت یداه!...

 

 

یک روز با طرز عجیبی مرده ام...

 

 

 

باز در چشمانم اما و اگر را خوانده ای

طعنه ی تلخ هزاران رهگذر را خوانده ای

 

مثل یک تنها درخت دل بریده از زمین

همنشینی با بد و خوب تبر را خواند ای

 

سالها در پوستینم رخنه کرده درد و غم

با نگاه بر نگاهم درد سر را خوانده ام

 

من که از دست دلت بار سفر را بسته ام

تو که قبل از رفتنم رنج سفر را خوانده ای

 

کوچه ی مهتاب را تنها گذشتن عیب نیست...؟!

از تو میپرسم که این چشمان تر را خوانده ای؟

 

هیچ کس دیگر کنارم نیست تا باور کند

حال این تنهای مفقودالاثر را خوانده ای

 

آخرش یک روز با طرز عجیبی مرد ه ام

ابرها گفتند سر فصل خبر را خوانده ای؟

 

سید مهدی نژاد هاشمی

 

قدم رنجه ... حضرت عشق!

 

 

 

این روزها که میگذرد...

بیشتر عطر تو در این حوالی می پیچد...

مرا مست میکند و با خود می برد.

این روزای عجیب... این روزای سرشار

این روزها که از طراوت ٬ وام دار نگاه سبزت شده اند...

میگذرند در انتظار.

قدم رنجه نمی فرمایی حضرت عشق؟!!!

 

 

دلم این روزها خالی از هیاهوست...

نشسته بر لب نهر گذران روزها

تماشاگری بی تفاوت و خاموش...

تو را طلب کرده با تمام شکوه و شوکت فرمانروایی ات...!

قدم رنجه نمیفرمایی حضرت عشق؟!!!

 

مهری درخشان

بهار بی یار...

 

                                    

 

من شنیدم که شما فصل بهاری آقا

به دل خسته ی ما صبر و قراری آقا

عمر امسال گذشت و خبری از تو نشد

هوس آمدن این جمعه نداری آقا؟

 

در هیاهوی شب عید، تو را گم کردیم

غافل از اینکه شما اصل بهاری آقا

راستی بی نفست حال که تحویلی نیست

چه شود سر به سر خسته گذاری آقا

 

هفت سین، سین سرور قدمت کم دارد

زرد هستیم اگر سبز نباری آقا

اگر از آب، هوا، قافیه تحریم شویم

نیست غم تا نظر لطف، تو داری آقا

 

 

 

 

خودت گفتی که وعده در بهار است

بهار آمد دلم در انتظار است

بهار هر کسی عید ست و نوروز

بهار عاشقان دیدار یار است

 

 

 

 

نوروز ما بدون تو آقا بهار نیست

بی تو درین فضای پر از غم قرار نیست

خانه تکانی دل ما با ظهور توست

روزی که هیچ جا لغت انتظار نیست...

 

 

تو را چه قدر...!

 

 

هرگز نخواستم که بگویم تو را چه قدر

عاشق شدم؟ چه وقت؟چگونه؟ چرا؟ چه قدر؟!

 

هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو

از ابتدای ساده این ماجرا... چه قدر ـ

 

من را شکست،ساخت،شکست و دوباره ساخت!

من را چرا شکست؟ چرا ساخت؟ یا چه قدر...؟

 

هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی

عادت نبود حسی از آن ابتدا چه قدر

 

مانند پیچکی که بپیچد به روح من

ریشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چه قدر ـ

 

تقدیر را به نفع تو تغییر می دهند

اینجا فرشته ها که بدانی خدا... چه قدر ـ

 

خوبست با تو،با همه ی بی وفائی ات

قلبم گرفته است،نپرس از کجا؟ چه قدر؟!

 

قلبم گرفته است،سرم گیج می رود

هرگز نخواستم که بدانی تو را چه قدر...

 

روز طبیعت!

 

سلااااااام دوستان

روز طبیعت خوش گذشت؟

لطفا بگید امروز رو چطور گذروندید!!!

سیزده بدر کجا رفتین؟؟؟

 

 

شهری که همه در آن می لنگند...

 

همیشه رو به نور بایست...

اگر میخواهی تصویر زندگی ات سیاه نیفتد.

 

همیشه خودت را نقد بدان ...

تا دیگران تو را به نسیه نفروشند.

 

سعی کن استاد تغییر باشی...

نه قربانی تقدیر.

 

در زندگی ات به کسی اعتماد کن ...

که بهش ایمان داری .

 

و هرگز به خاطر مردم تغییر نکن ...

زیرا این جماعت هر روز تو را جور دیگری میخواهند.

 

               مردم شهری که همه در آن می لنگند...

             به کسی که راست راه می رود می خندند!!!