صبا گو آن امیر کاروان را

مراعاتی کند این ناتوان را

 

ره دور است و تاریک است و باریک

به دوشم میکشم بار گران را

 

ببیند این دل افسرده ام را

ببیند این رخ چون زعفران را

 

ببیند سر به سر غم روی غم را

ببیند دم به دم اشک روان را

 

مراعاتی کند شاید که بینم

جمال جانفزای همرهان را

 

خوشا حال سبکباران راهش

خوشا ان مردم روشن روانش

 

خوش آنگو دل به دلبر داد و گفتا

ندارم من هوای این و ان را

 

خوشا انکس که در راه رضایش

دهن بست و نیالوده دهن را

 

نگارا زان چه اندر سینه دارم

ندارم قدرت نطق و بیان را

 

بسوزان سینه ام را تا که دودش

بگیرد از کرانه تا کران را

 

بیا کن جلوه ای ای دلستانم

ستانم دلستان انس و جان را

 

بیا ای شب که اندر دل تو

نوازم نغمه ی اه و فغان را

 

شعر از

استاد علامه حسن زاده