جز چشمان تو...

بگذار پرندگان در نام تو زندگی کنند و باران بر حرفهایم ببارد.
تو را می سرایم...مثل هر روز... از سرودن تو سیر نمیشوم
هر شب نشانت را از ماه می پرسم...
بگذار جهان را در آغوش بگیرم...
و در کنار عطر تو بایستم و آواز بخوانم
باران ها را در آغوش بفشارم...
و همراه رودخانه ها به سوی تو بیایم
بیا در چشمان باران خورده ی من بنشین
من خویشاوند یاسم...برادرزاده ی بهار
که اگرچه در زمستا ن به دنیا آمده ام...
شبیه شکوفه های سیبم
کلبه ای را که نفس تو در آن زندگی میکند دوست دارم
و به درختانی که هر صبح و شب تو را میبینند عشق می ورزم
یک روز همه چیز تمام میشود جز چشمان تو
تو در کاجهای بلند...در میوه های تابستانی ...
و در ترانه های عاشقان ادامه پیدا میکنی
و تنها نور پیراهن توست که بر دنیا می تابد

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 10:54 توسط عسل
|
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام