بگذار پرندگان در نام تو زندگی کنند و باران بر حرفهایم ببارد.

تو را می سرایم...مثل هر روز... از سرودن تو سیر نمیشوم

هر شب نشانت را از ماه می پرسم...

 

بگذار جهان را در آغوش بگیرم...

 و در کنار عطر تو بایستم و آواز بخوانم

باران ها را در آغوش بفشارم...

 و همراه رودخانه ها به سوی تو بیایم

بیا در چشمان باران خورده ی من بنشین

 

من خویشاوند یاسم...برادرزاده ی بهار

که اگرچه در زمستا ن به دنیا آمده ام...

شبیه شکوفه های سیبم

کلبه ای را که نفس تو در آن زندگی میکند دوست دارم

و به درختانی که هر صبح و شب تو را میبینند عشق می ورزم

 

یک روز همه چیز تمام میشود جز چشمان تو

 

تو در کاجهای بلند...در میوه های تابستانی ...

و در ترانه های  عاشقان ادامه پیدا میکنی

و تنها نور پیراهن توست که بر دنیا می تابد