دو تنهای بی نصیب
چقدر این شعر زیبا و ملموس سروده شده
درد رو در اعماق جان شاعر میشه دید...

از هم گریختیم...
وان نازنین پیاله دلخواه را ؛ دریغ...
بر خاک ریختیم!
جان من و تو تشنه ی پیوند مهر بود...
دردا که جان تشنه ی خود را گداختیم !
بس دردناک بود جدایی میان ما ؛
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم .
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت ؛
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت .
وان عشق نازنین که میان من و تو بود ؛
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت !
با آن همه نیاز که من داشتم به تو ؛
پرهیز عاشقانه ی من ناگزیر بود .
من بارها به سوی تو بازآمدم ؛ ولی...
هر بار دیر بود !
اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب ؛
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش .
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار ؛
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش !
هوشنگ ابتهاج
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام