سفرت بی پایان ... ودلت خواهد مرد!!!
برای منکه زیاد پیش اومده مطمئنم واسه شما هم همینطوره... یه چیزایی شبیه یه خواب ... شایدم یه رویا یا یه کابوس...
میگذرن و میرن انگار که هیچوقت اتفاق نیفتاده بودن...

باز امشب سفر تجربه اي شيرين را ،
در تو مي انگارم!
در نگاهت كه چنان عطر پر از وسوسه ي گندم زار
و نفسهاي گل آلوده ي ارام نسيم،
مي برد از خويشم
و سكوتت كه ز اعماق طنينش دل من مي لرزد
... سفر شيريني ست.
زير باران نگاهت ، گل مهري زدلم مي رويد
چشمه ي عشق تو در سينه ي من مي جوشد
شبم از ياد تو جان مي گيرد
آه... اما افسوس!!!
كه سحرگاه به هنگام شكوفايي زرين گل خورشيد بهار!
كسي از دور مرا ميخواند
و به من ميگويد :
سفرت بي پايان
و دلت خواهد مرد...
آن ستاره كه تو ميپنداري ، شب تاريك تو پر نور نخواهد كردن
دل ز عشقش برگير!
شوق ديدار وصالش به فراموشي ده
قصه ي تلخ جدايي را
سوگمندانه اگر هست
ولي باور كن!!!
پروین جزایری
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام