دریغ از دل که بستم

در من غم بیهودگیها میزند موج
در تو غروری از توان من فزون تر
در من نیازی میکشد پیوسته فریاد
در تو گریزی می گشاید هر زمان پر
ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست
ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
ای کاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی رشته ی عمرم نمی بافت
اندیشه ی روز و شبم پیوسته اینست
من بر تو بستم دل؟ دریغ از دل که بستم
افسوس بر من گوهر خود را فشاندم
در پای بت هایی که باید می شکستم
ای خاطرات روزهای گرم و شیرین!
دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید.
در این غروب سرد درد انگیز پاییز
با محنتی گنگ و غریبم وا گذارید.
اینک دریغا آرزوی نقش بر آب
اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر
در من غم بیهودگیها میزند موج
در تو غروری از توان من فزونتر.
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 14:57 توسط عسل
|
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام