آبی - خاکستری - سیاه 1

من قامت بلند تو را درقصيده اي ، با نقش قلب سنگ تو تصوير ميكنم...
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام!
من درين تاريكي...
من درين تيره شب جانفرسا...
زائر ظلمت گيسوي توام!
گيسوان تو پريشان تر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطر آلود
شكن گيسوي تو ... موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من!
بوسه زن بر سر هر موج گذر ميكردم!
كاش بر اين شط مواج سياه!
همه ي عمر سفر ميكردم!!!
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي ميجست
چشم من ...
چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها ميشدم از بود و نبود...
...
حمید مصدق


سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام