پاییز که میشود...
پاییز که میشود انگار ...
بهانه های کال دلت جوانه میزند
مشتی خاطرات زرد و بنفش ، از آسمان آن سالها از دور چشمک میزنند
دلتنگی دست دلت را میگیردو روی نیمکت های سرد و خالی خزان خورده مینشاند
پاییز که میشود...
قلبت زل میزند به خورشید بی فروغ خاطرات روزهای سرد
و چشمت خیره به آسمانی میماند که نمیبارد...
چرا اینچنین تکرار در تکرار بسته به ستونهای سنگی روزها مرگ احساست را به نظاره نشستی؟
چرا همراه مرغ های مهاجر که کوچیدند و رفتند
سبکبال و رها کوچ نکردی؟
...
مهری درخشان
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۶ ساعت 11:25 توسط عسل
|
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام