پاییز که میشود انگار ...

بهانه های کال دلت جوانه میزند

مشتی خاطرات زرد و بنفش ، از آسمان آن سالها از دور چشمک میزنند

دلتنگی دست دلت را میگیردو روی نیمکت های سرد و خالی خزان خورده مینشاند

 

پاییز که میشود...

قلبت زل میزند به خورشید بی فروغ خاطرات روزهای سرد

و چشمت خیره به آسمانی میماند که نمیبارد...

 

چرا اینچنین تکرار در تکرار بسته به ستونهای سنگی روزها مرگ احساست را به نظاره نشستی؟

چرا همراه مرغ های مهاجر که کوچیدند و رفتند

سبکبال و رها کوچ نکردی؟

...

مهری درخشان