بزرگتر که شدیم
بچه که بودیم
روبه روی خونه بی بی یه زمین خالی بود
که شده بود زمین بازی گاهی وقتای من و دخترای همسایه
بعضی ازون عصرای تابستون و بهار
با بچه ها جمع میشدیم تو اون بیابون و به حساب خودمون چاله میکندیم
گاهی دوتا چاله رو کنار هم میکندیم و از زیر به هم وصلشون میکردیم
آخ چه ذوقی میکردیم وقتی تو یکیش آب میریختیم و اون یکیشم پر میشد
بزرگتر که شدیم یکی دیگه از تفریحاتمون جمع کردن تخم گلهای لاله عباسی حیاط بود
حیاط خونه قدیممون پر بود از لاله عباسی های رنگ و وارنگ
تخمهای سیاه و کوچیک رو جمع میکردیم... میبردیم گوشه حیاط
و اونجا که موزاییکش صاف تر بود
با تخمهای لاله عباسی خونه و شکلهای بزرگ درست میکردیم
با چه وسواسی تخم های لاله عباسی رو کنار هم میچیدیم...
اما حالا دیگه نه از بی بی خبری هست و نه از زمین خالی جلوی خونه اش
نه دیگه لاله عباسی ای هست که واسه خونه سازی کمکمون کنه
و نه ما دیگه اون بچه های قانع به خونه های اونجوری هستیم
راستی ... چه زود بزرگ شدیم
اصلا کی بزرگ شدیم
کی اینهمه قد کشیدیم
آرزوهای بچگی مون رو تو کدوم کوچه جا گذاشتیم
صداقت و یکرنگی اون وقتها رو کی ازمون دزدید
کی اینقدر خودخواه شدیم
کی هزار رنگ شدیم
کی صمیمیتها و تحمل همدیگه رو داشتنها گم شد
یادش بخیر اون روزا... اون روزای خوب کودکی ...اون روزهای خوب سادگی
روزایی که تمام دغدغمون مشق خط خورده ی فردا بود
روزایی که گم میشدیم تو همدلی
برامون مهم نبود کی چی تنشه... چه رنگیه...چند خریده
برامون مهم نبود در موردمون چی فکر میکنن
برامون اون لحظه و اون آدم که کنارشیم مهم بود
خودش...احساسش...دردای دلش...حسرتاش....
ولی حالا
...
کاش یکی بیاد و ما رو از لای کتابای کهنه ی اون وقتها پیدا کنه
با تمام صمیمیت او وقتهامون...
مهری درخشان
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام