سلام دوستان گل من

ممنون از اینهمه لطفتون ... واقعا شرمنده ام کردید

من برگشتم البته میشه گفت تقریبا

و اما نظر سنجی...

 

حمیدرضا نوشته :
 
من  عاشق کوهستانم
وقی هوا خوبه هر هفته آرامش کوه رو به هم میزنم
 
 
 
کوچولو نوشته:
 
زلزله میخام دنیا رو خراب کنم
کوه هم بدنیست صبوره...
 
 
 
آفتاب سرد نوشته :

آسمون دوست دارم باشم
 
 
 
رکسانا نوشته :
 
من دوست دارم نسیم میبودم...
سبک و لطیف...تا بی هیچ منتی
هر چی در مسیر عبورم هست رو نوازش کنم...
 


zahra نوشته :
 
آسمان
بزرگ و وسیع
و اینکه به جایی هم وصل نیست
آزاد و رها و یجورایی مستقل ...
 
 
 
باران نوشته :
 
دوست دارم یه دریا باشم
که بدی ها رو تو خودم حل کنم
 
 
 
rojin نوشته :
 
 
دریا چون باعثه ارامشه و دلنشین
 
 
 
فرید نوشته :
 
من دوست داشتم نسيم باشم
آروم،پاك و با احساس
 
 
 
کوچه های باران خورده نوشته :
 
من باران را دوست دارم با شکوفه های بهاری
چون هردو روح نوازن
 
 
 
 
مریم نوشته :
 
سلام. من باران رو انتخاب میکنم
 چون بر همه میبارد چه انسانهای خوب چه بد
 
 
 
حنانه نوشته :
 
 من غروب وآسمون ساحل رو دوست دارم.
 
 
 
 
سایه نوشته :
 
شاید خورشید...
چون ب همه میتابه
 واسش هم فرق نمیکنه اون شخص چ جور آدمیه...
 
 
 
 
فرشته ها نوشته :
 
بارون پاییزی ...

یک همچنین پدید زیبایی بودن دلیل نمی خواد
 
 
 
ali نوشته :

دوس داشتم دریا باشم
چون هرچی آدم بهش نگاه میکنه سیر نمیشه
چون "دریاست"
 
 
 
نرجس نوشته :

من دریام آروم و بخشنده و گاهی هم داغون
و طوفانی درحدی که هیچ کشتی توانایی عبور از احساساتم
و آروم کردنم رو نداره جز کشتی دستا و لبای مهربون عزیزم
 

 
 

باید امشب بروم...

 

سلام دوستان بارانی من

چند روزی رو نیستم و محتاج دعای خیر همه ی شما عزیزانم .

لطفا تا من میام توی نظر سنجیم شرکت کنید

وقتی اومدم با نام خودتون ثبت میکنم

خدانگهدارتون

 

 

باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند

 

 

نظر سنجی :

 

دوست داشتید کدوم یکی از پدیده های طبیعت باشید؟

و چرا؟

من خودم درخت و صخره کنار ساحل رو انتخاب میکنم

چون محکم و استوارند.

شما چطور؟

 

خداحافظ

 

واسه کسی که حضورش دلگرمی این روزهام بود

 

 

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم


نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم


نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو كه بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

 
تو این رویای سر در گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم


خداحافظ گل پونه . كه بارونی نمی تونه
...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه

 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام


خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید


خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

دچار یعنی عاشق

 

 

 

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته ست

تمام راه به یک چیز فکر میکردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم میبرد

خطوط جاده در اندوه دشتها گم بود

 

قشنگ یعنی چه؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق تنها عشق

تو را به گرمی یک سیب میکند مانوس

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به اندوه یک پرنده شدن

 

 

چرا گرفته دلت مثل انکه تنهایی

چه قدر هم تنها

خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

 

چه فکر نازک غمناکی

و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است

و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست

 

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی انهاست

نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود

وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد

و عشق صدای فاصله هاییست که غرق ابهامند

 

 

 

سهراب سپهری

 

جولان نده با اشکهایت نیمه شبها

 

 

بگذار بر روی زمین بی تابی ات را

شبها کم آورده تو و بی خوابی ات را

 

در کوچه باغ شعر دنبال چه هستی؟...

پاییز با خود میبرد شادابی ات را

 

جولان نده با اشکهایت نیمه شبها

از دیگران پنهان نکن کمیابی ات را

 

قلبت اگر آتش گرفته بار دیگر

با هیچکس قسمت نکن بی تابی ات را

 

عمری بدین منوال رد شد بدتر از بد

تنها گذر کن کوچه ی مهتابی ات را

 

فردا سپیده با نگاهش مینوازد

در چشمهایت آسمان آبی ات را

سید مهدی نژاد هاشمی

 

دوست می دارمت

 

 

 

زیبایی تو معیار تازه ایست

با غربت غریب فراوانش

مانند شعر من،

تو از درختان افرا بلندتری

و از برف های قله ی الوند پاکتر

و مهربانتر از لطف نسیم

در کوچه باغ های طراوت.

و دست تو،دست ظریف تو

گلهای باغ را ماند

در نوشکفتگی

و شعرهای من این برکه ی زلال

تصویر پرشکوه تورا در بر گرفته است.

من کاشف اصالت زیبای توام

ای مهربان من

من دوست میدارمت،

چون سبزه های دشت،چون برگ سبز رنگ درختان نارون...


 

تو هم شبیه منی!

 

 

 

تو هم شبیه خودم ، در دلت تَرَک داری

وچون شبیه منی ، ارزشِ محک داری!

شنیده ام که درختان کوچه می گویند

که با بهار و خزان ، حس مشترک داری

نیاز نیست که چیزی به صورتت بزنی!

به لطف حضرت حق ، تا ابد بزک داری

تمام مسئله حل است ، پس چرا دیگر

به من، به سبزیِ چشمم، به عشق شک داری؟

 

خاطره ها

 

 

 

دختر پاییز و بازوان پیچکی اش

 

سلام بر پاییز و خاطرات هزار رنگش

سلام بر مهر و آبان و آذرش

سلام بر آذرش

سلام بر روزهای انتظار و  شبهای دلتنگی اش 

 

 

کجاست دختر پاییز ..... باغ کودکی ات

کلاه پوپکـی و سینـه ریــز میخکــی ات

 

دلــم گرفته و دنیــال خلوتــــی دنجــــم

که باز بشکفم از بوسه ی یواشکی ات

 

کــه باز بشکفم و باز بشکفم با تـــو

کمی برقص مرا در لباس پولکی ات

 

چقدر خاطره دارم از آن دهان مَلَس

زبــان شیرینت بــا لب لواشکـی ات

 

شبـی بغــل کن و بـر سیـنه ات بخــوابانــم

به یاد حسرت شب های بی عروسکی ات

 

چگونه در ببرم جان از این هوا تو بگو

اگر رها شـوم از "بازوان پیچکی ات"*

 

اسیــر وشادم چــو بـادبـادکـــی بستــه

به شاخه های درختان باغ کودکی ات !...

 

زندگی یعنی تو...

 

همه ی هستی قصه ی عشق تو رو بلدند آقا

 

 

دیروز کسی از من پرسید زندگی چیست؟

 یک کوهستان پر ابهت؟ یک رود پیچاپیچ؟ یا باغی پر از شعله های سوسن و اقاقی؟

 گفتم پدرم می گوید، زندگی دری است که به سمت دوست گشوده می شود.

من می گویم زندگی یعنی تو.

 وقتی تو حرف می زنی ترانه زندگی به گوش همه ی گیاهان و آبها می رسد.

 وقتی تو نگاه می کنی،

 سنگهای فرسوده و سیاه هم نورانی می شوند و لب به آواز باز می کنند.

زندگی کوچه ای است که اولین بار تو را در آن دیدم.

زندگی سلامی است که اولین بار به سوی تو فرستادم.

 زندگی یعنی زیستن در حیاطی که تو هر روز صبح

بر لب حوض آن می نشینی و برای ماهی های قرمز قصه ی مواج دریا را می گویی.

زندگی درختی تناور است که نام تو را دو لک لک عاشق روی آن نوشته اند.

زندگی یک ترانه قدیمی است که ما هر روز آن را

در دفترچه ی یادداشتمان کنار کلمه عشق می نویسیم

 

 

محمد رضا مهدیزاده

 

من اگر منتظرم از چه نمردم بی تو...

 

 ما رو ببخش که به همه چیز فکر میکنیم الا تو

دستمون رو بگیر که بد جوری محو بازی دنیا شدیم...

 

 

جمعه ها را همه از بس که شمردم بی تو


بغض خود را وسط سینه فشردم بی تو



بسکه هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد


دل به دریای غم و غصه سپردم بی تو



تا به اینجا که به درد تو نخوردم آقا


هیچ وقت از ته دل غصه نخوردم بی تو



چاره ای کن، گره افتاده به کار دل من


راهی از کار دلم پیش نبردم بی تو



سالها می شود از خویش سؤالی دارم


من اگر منتظرم از چه نمردم بی تو


با حساب دل خود هرچه نوشتم دیدم


من از این زندگیم سود نبردم بی تو



گذری کن به مزارم به خدا محتاجم

من اگر سر به دل خاک سپردم بی تو

محمد جواد پرچمی

 

 

خدایا فقط تو...

 

 

 

خدایا وقتی با تو حرف میزنم دلم میخواهد

 خورشید در آسمان چهارم به خواب برود.

عطر خوش تو که در اتاقم می پیچد ، پرده ها به رقص در می آیند

سقف اتاقم پر از ستاره می شود

 و ماه آنقدر پایین می آید که می توانم لمسش کنم .

خدایا فقط تو می توانی بی آنکه در را باز کنی وارد قلبم شوی

و نام مقدس عشق را روی تک تک سلولهایم بنویسی .

فقط تو می توانی بی آنکه دست در گردن کلمه ها بیندازی

 رگهایم را پر از شعر کنی ...

 

 محمدرضا مهدیزاده

 

 

زیباترین شعر از دید دوستان

 

 سلام دوستان گلم من برگشتم

گفته بودم زیباترین شعر رو به اسم خودتون ثبت  میکنم

 

 

هادی نوشته:

 

اگر امشب بت من دست به ابرو ببرد
خبر مرگ مرا باد به هر سو ببرد
هر کسی شعر به چشمان تو تقدیم کند
مثل این است که رقاصه به باکو ببرد
روسری های تو باعث شده زنبور عسل
جای گل،حسرت و اندوه به کندو ببرد
لب من عطر تو را دارد و من میترسم
نکند مادرم از بوسه ما بو ببرد
باز هم خیره به عکست شده ام تا شاید
این سری چشم تو را،چشم من از رو ببرد


 

شیرزاد نوشته:

 

من پیر شدم دیر رسیدی خبری نیست
مانند من آسیمه سر ودربه دری نیست
بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه ولی نامه بری نیست
یک عمرقفس بست راه نفسم را
حالا که دری هست مرا بال وپری نیست
حالا که مقدرشده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده واز من اثری نیست
بگذار تبر برکمرشاخه بکوبد
وقتی بهار آمدو اورا ثمری نیست
تلخ است مرا بودن وتلخ است مرا عمر
درشهر به جز مرگ متاع دگری  نیست

 

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و از گفته خود خندیدی
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن رشته ایمان-دلم پاره شدست
من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی.

 

 

مریم  نوشته :


گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی

 

 

آفتاب سرد نوشته:

می‌دانم


حالا سال‌هاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد


حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری


آن همه صبوری


من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده


هی بوی بال کبوتر و


نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد


پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی‌دانستم !


دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گريه‌ام


پس اين همه سال و ماه ساکتِ من کجا بودی ؟


می‌دانم که می‌مانی


پس لااقل باران را بهانه کُن


دارد باران می‌آيد


مگر می‌شود نيامده باز


به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی ؟


پس تکليف طاقت اين‌همه علاقه چه می‌شود ؟



 

رکسانا نوشته:

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را

همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همین فردا همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو میکند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور می بینم که می آیی

ترا از دور می بینم که میخندی

ترااز دورمی بینم که می خندی و می آیی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید

وگر بختم کند یاری

در آغوش تو

ای افسوس

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خواب و بیدار است "فریدون مشیری"



 

زیباترین شعر

 

 

به نظر شما زیباترین و بهترین شعری که خوندید چیه؟

همون شعری که خیلی ازش خاطره دارید...

برام توی نظرات بنویسید

 تا وقتی برگشتم به اسم خودتون ثبتش کنم

مرسی

 

تو به من خندیدی...

 

 

سلام دوستان این شعر جواد نوروزی در پاسخ به

شعر  حمید مصدق و فروغ فرخزاد هستش

دو شعر دیگه رو میتونید از قسمت موضوعات

 با نام من به تو خندیدم بخونید ...بسیار زیبا هستند

 


 دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

 


این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

 


هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

 " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

 


سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

 

رنگ می بازی

 

 

تو در پاییز هم رنگ می بازی

حتی اگر تابلوهای ونگوک را به گردنت آویز کنی

 

گوش بریده ی ونگوک را در کف دستت نشانم دادی

که یعنی از هجوم کلاغ ها می ترسی...

 

از این همه زخم های سوزن سوزن در تنم نلرزیدم

مگر دیدن گوش بریده ام در نوک منقارت

 

میان کلاغ ها غاغ کشیدی

و آفتاب گردان ها را به غروب نشاندی!

 

به مهربانی آقام امام رضا ع

 

  همیشه قبل هر حرفی برایت شعر می‌خوانم

قبولم کن من آداب زیارت را نمی‌دانم

نمی‌دانم چرا این قدر با من مهربانی تو

نمی‌دانم کنارت میزبانم یا که مهمانم

نگاهم روبه‌روی تو بلاتکلیف می‌ماند

که از لبخند لبریزم، که از گریه فراوانم

به دریا می‌زنم، دریا ضریح توست غرقم کن

در این امواج پرشوری که من یک قطره از آنم

 

 

در آن کرانه که دل با ستاره همزاد است

به من اجازه در اوج پر زدن داده است


سوال می کند از خود هنوز آهویی


که بین دام و نگاهت کدام صیاد است


دلم که دست خودم نیست این دل غمگین


همان دلی است که جامانده در گوهر شاد است


بدون فن غزل بی کنایه می گویم


دلم برای تو تنگ است شعر من ساده است...

 

سید حمیدرضا برقعی

 
 

ای دور!!!

 

 

 

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت پر از رد پای دقایق نبود

اگر ذهن ایینه خالی نبود

اگر عادت عابران بی خیالی نبود

اگر اسمان میتوانست یکریز

شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد

اگر رد پای نگاه تو را باد و باران

ازین کوچه ها اب و جارو نمیکرد

اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز میکرد

اگر اسمان سفره ی هفت رنگ دلش را برای کسی باز میکرد

و میشد به رسم امانت گلی رابه دست زمین بسپریم

واز اسمان پس بگیریم

اگر حرفهای دلم بی اگر بود

اگر فرصت چشم من بیشتر بود

اگر میتوانستم از خاک

یک دسته لبخند پرپر بچینم

 

تو را میتوانستم ای دور

از دور

یک بار دیگر ببینم

 

خدا خدا

 

چــرا تو ای شکسته دل، خدا خدا نــمی کنی؟


خـــدای بـــی نیاز را چــــرا صـــــدا نــــمی کنی ؟


ســحر بــه بــاغ نــاله ها، گــل مــراد مــی دمد


بــه نــیمه شــب چــرا لــبی به نــاله وا نــــمی کنی؟


بـــه هـر لـب دعـای تـو، فـرشته بـوسه مـی زند


بـــرای درد بـــی دوا، چـــرا دعــــا نــــمی کـــنی؟


به قطـره، قــطره اشک تــو، خدا نظاره می کـند


چـــرا مـــیان گـــــریه ها خـــدا خــــدا نــــمی کنی ؟


دل تـــو مـــانده در قـــفس، جـــدا از آشــیان خود


پــــرنده اســــیر را، چـــــرا رهــــا نــــمی کــنی؟

 

ز اشک نقره فام خود، به کیمیای نیمه شب..


مس سیاه قلب را چرا طلا نمیکنی..؟


خــــدا بــه نــاله شــما جـــواب مــی دهد بیا


خـــــــدا بـــرات دوری از عـــذاب مـــی دهد بــــیا


 

امیدواری

 

 

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد.

 كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.


پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد،

كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد

 و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.


مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند

اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و

وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.


روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند

الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید

و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...


نتیجه اخلاقی : مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند

 و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند

 و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!

 

به پروانه نمی اید عشق

 

 

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

 

شمع افروخت و پروانه در آتش گل کرد

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

 

پیله ی عشق من ابریشم تنهایی شد

شمع حق داشت...به پروانه نمی آید عشق

 

شاعرانگی  حیوانات

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیرزن و چراغ جادو

 

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها

دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت

 که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد.

آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند

 اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.

در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.

 پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت

 و دید که چند قدم آن طرف‌تر، یک غول بزرگ ظاهر شد.

غول فوری تعظیم کرد و گفت: نترس پیرزن!

 من غول مهربان چراغ جادو هستم.

مگر قصه‌های جورواجوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟

 حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم.

 امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!

 پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌

از جا پرید و با خوش‌حالی گفت‌: الهی فدات بشم مادر!

 امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد

 و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد. ...

و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند


 

شعری زیبا از فاضل

 

 

تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم

بگذار در جدا شدن از یار جان دهم 

 

همچون نسیم می گذرد تا به رفتنش

چون بوته زار دست برایش تکان دهم 

 

دل برده از من آنکه ز من دل بریده است

دیگردر این قمار نباید زیان دهم 

 

یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود

چون نیستم صبور چرا امتحان دهم

 

یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست

نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم

 


 

پاییز...

 

 

شهریور است و گرما از نفس افتاده...

باد دور برداشته برای غوغای پاییزی دیگر...

غروبها کم کم خونین و دود آلود میشوند.

 

 

امسال زودتر از سالهای قبل به استقبال پاییز می روم

آه پاییز هزار رنگ ... تو عاشق ترین فصل خدایی!

چه اشعار طربناکی در گوشمان خواندی!

وقتی باران روی برگهای زردت پاشید...

عجب موسیقی ای از نای جانت نواختی!...

و من ... مست و مدهوش...

هنوز آشفته ی آن می نابم که تو در جام وجودم ریختی.

 

از کدامین عشق اینگونه میگدازی ...که به دل مینشینی؟!!!

از کدامین آتش می سوزی که چنین گرم و گیرایی؟!!!

 

 

آه پاییز دلتنگی!

پیراهن پر برگت را به تن کن...

 و تاج زرین باران بر سر بگذار و به دیدارم بیا...

بیا تا قدم بزنم باتو تمام باغ بی برگی را...

تا برایت بگویم قصه ی سپردن دل ترک خورده طوفان دیده را...

 

 

بعد...!

 در غروب نارنجی رنگ خورشیدهایت بارانی بگیرد...

سر خوش شویم...

و تو روی نیمکتهای تنهایی دستم را محکم تر بفشاری

 

 

نیمکت تنهای پاییز بغض کند...

و بغض تلخ و سنگینش...

 مثل زهری کشنده مارا به کام مرگ بفرستد

 

آه پاییز... شبهای بلندت کجاست ؟

تا مرا با نوازش شور انگیزت...

 پای بید باران خورده بخوابانی

و صبح با مهربانی نسیم بیدارم کنی؟

آه پاییز دلدادگی...

پاییز دل سپردن...

 

مهری درخشان

 

شروع...

 

 

 

روزی که آفرینش انسان شروع شد

این حس عاشقانه ی پنهان شروع شد






همچون بهار ِ حیله گر از باغ عشق من

رفتی و پرسه های خیابان شروع شد

 




بعد از وداع تلخ درختان و برگ ها

جنگل دلش شکست و زمستان شروع شد


 



ابری غریب و خسته از این شهر میگذشت

ما را که دید گریه ی باران شروع شد


 



مردی کنار دفتر عمرش نوشت "عشق"

آتش گرفت دفتر و پایان شروع شد

 

میگفتی بمان!!!

 

هی فلانی!

اینکه میگویی تصمیم با تو

یعنی بودن یا نبودن

              رفتن یا ماندن

                    حضور یا عدم حضور من

 برایت فرقی نمیکند

اگر میخواستی بیایم

یک بار ...فقط یکبار میگفتی بمان!!!

عسل

دیدار با ماه

 

 

در حوالی شعرهایم بارانی بارید

و تو همدوش با آخرین رنگ رنگین کمان ظاهر شدی

غوغای پاییز بود...

 

ابر شدی و باریدی...بارانی شدم

نسیم شدی و وزیدی... رهاشدم

بهانه ام شدی برای دیدار با ماه

و من نیمه شب از پنجره ی باران خورده  اتاقم...

پر گرفتم و تا خود ماه رفتم

 

 

به رویش که بوسه زدم...

 من و ماه هر دو از همان بالا رها شدیم توی آب برکه

ماه هزار تکه شد و من لرزیدم...

دست در آب بردم و تکه ای از ماه را ربودم

و با تمام وجود سر کشیدم

یکباره تمام وجودم مهتابی شد...

مهتاب شدم و تابیدم.

 

راستی...!

من به تو تبدیل شدم؟ یا تو تکه ای از وجود من شدی؟

راستی ...!

 اقاقی های در هم گره خورده ی بهار یادت هست؟!!!

هوای سرد رفتن یادت ماند؟!!!

عهد باران و ماه و برکه یادت هست؟!!!

مهری درخشان

 

 

دستم از خواب بیرون مانده...

 

 

حالا که رفته ای ، بیا

بیا برویم

بعد ِ مرگت قدمی بزنیم

ماه را بیاوریم

و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم

بعد

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب هایت ....

 

لعنتی

دستم از خواب بیرون مانده است


گروس عبدالملکیان

به دار و ندارم ... به هیچکس!!!

 

 

 

 
افتاده راه طالع تارم به «هیچ کس»!

دیدی وفـــا نکرد بهارَم به هیچ کس؟

 

تــو رفته ای ، دلیل ندارد بیــــان شود

جای دقیق ِ سنگ مزارم به هیچ کس

 

دیگر مسیر ِ طی شده فرقی نمی کند

وقتی رسیده ریل قطارم به هیـچ کس!

 

با این کـــه خاطر تـــو برایـم عزیز بود

افسوس! اعتماد ندارم به هیچ کس

 

فهمیده ام که غیر خدا عاشقی خطاست

یعنـــی مبـــاد دل بسپارم بــه هیـــچ کس

 

با بی وفایی ات بـه نتیجه رسیده ام:

دیگر محلّ سگ نگذارم به هیچ کس!

 

این شــعر، آخـرین غــزلِ من برای توست

تقدیم شد به دار و ندارم، به «هیچ کس»


امید صباغ نو