شهریور است و گرما از نفس افتاده...
باد دور برداشته برای غوغای پاییزی دیگر...
غروبها کم کم خونین و دود آلود میشوند.

امسال زودتر از سالهای قبل به استقبال پاییز می روم
آه پاییز هزار رنگ ... تو عاشق ترین فصل خدایی!
چه اشعار طربناکی در گوشمان خواندی!
وقتی باران روی برگهای زردت پاشید...
عجب موسیقی ای از نای جانت نواختی!...
و من ... مست و مدهوش...
هنوز آشفته ی آن می نابم که تو در جام وجودم ریختی.
از کدامین عشق اینگونه میگدازی ...که به دل مینشینی؟!!!
از کدامین آتش می سوزی که چنین گرم و گیرایی؟!!!

آه پاییز دلتنگی!
پیراهن پر برگت را به تن کن...
و تاج زرین باران بر سر بگذار و به دیدارم بیا...
بیا تا قدم بزنم باتو تمام باغ بی برگی را...
تا برایت بگویم قصه ی سپردن دل ترک خورده طوفان دیده را...

بعد...!
در غروب نارنجی رنگ خورشیدهایت بارانی بگیرد...
سر خوش شویم...
و تو روی نیمکتهای تنهایی دستم را محکم تر بفشاری

نیمکت تنهای پاییز بغض کند...
و بغض تلخ و سنگینش...
مثل زهری کشنده مارا به کام مرگ بفرستد
آه پاییز... شبهای بلندت کجاست ؟
تا مرا با نوازش شور انگیزت...
پای بید باران خورده بخوابانی
و صبح با مهربانی نسیم بیدارم کنی؟
آه پاییز دلدادگی...
پاییز دل سپردن...
مهری درخشان