فاجعه ی قرن آهن

 

 

 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

 

گفتی غزل بگو غزلم! شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد! خیال مرد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

 

 

این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

 

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

 

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور میشود

یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود

 

آقا...!

 

باز هم پر از موج آمدم و تمام کشتی شکسته های دلم را

در اقیانوس حرمت غرق کردم و آرام برگشتم

نذر مهربانی ات امام رئوف...

 

 

آقا، اجازه هست شما را صدا کنم؟
سبز و سپید نذر دلم را ادا کنم؟

نام قریب شمس خراسان که می برم
یعنی که دل به عشق شما مبتلا کنم

نبض غزل تپید و شما میهمان شدید
در قلب خود قیامت کبری به پا کنم

تا پر زند کبوتر شعرم به گنبدت
در وادی السلامِ دلم من دعا کنم

یک مشت شعرِ چشم تر و،التماس را
هدیه به شاه بیت خراسان، رضا کنم

یا مشرق قریبِ نگاهت سلام عشق
جان را فدای غربتِ تو آشنا کنم

نام شما جواز بهشت ست بی گمان
آقا، اجازه هست شما را صدا کنم؟

 

 

برگ هایم ریخت بر روی زمین...

 

 

سینه ام این روزها بوی شقایق می دهد

داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد

 

«او» که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد

آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد

 

برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت

خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد

 

چشمهایت یک سوال تازه می پرسد ولی

چشمهایم پاسخت را مثل سابق می دهد

 

زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس ؟

دومی ! چون اولی دارد مرا دق می دهد

 

فاضل نظری

فرشته زمینی

 

 

ثمین کوچولو ۷ ماهه شد

 

 

منم خلیفه ی تنهای ...

 

 

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم های دل خون من علاج نداشت

 

تو سبز ماندی من برگ برگ خشکیدم

که آنچه داشت شقایق به سینه کاج نداشت

 

منم خلیفه ی تنهای رانده از فردوس

خلیفه ای که از آغاز تخت و تاج نداشت

 

نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم

چراغ نه ٬ حتی به گشتن احتیاج نداشت

 

 

تسلیت قلب صبورم

 

یک شعر قدیمی ... به یاد یک حس کهنه

 

وه چه پر دردم من !

و چه دلگیرم و دلتنگ درین تنگ غروب!

وه چه تارم امشب!

و چه اندازه دل سرکش من بیتاب است

سخت درگیر سراب است و خراب است کنون !

 

من چه غرقم امروز !

غرق دریای فراموشی و خاموشی و ننگ

و در اندیشه ی این لانه ی تنگ

غرق آن یاس کبود

غرق درگیری و جنگ.

 

وه چه تنگ است قفس

وه چه تنگ است نفس

آه از اینهمه آه و ٬ آه از اینهمه راه!

آه از اینهمه آه و غم ماه و غم آن نیمه نگاه!

وای از این غم و شبهای دراز و وای از اینهمه راز

وای... دلتنگی و بی تابی همراه نیاز...

 

درد در سینه ی تنگم پیچید

بغض طوفان زده از راه رسید

یاد تو تا دم آن پنجره ها برد مرا

سخت عاشق بودم

سخت درگیر خیال...

خاطراتی مرده خاطراتی غمگین

زنده شد در من و در من گم شد

شادی و عشق وصال .

 

 

آه سردی برخاست

بوسه زد بر من ٬ اندیشه ی آن سال و...خزان

چه خزانی ؟!! همه چی عالی و جور

همه آکنده ی نور

پره مریم پره شعر

پره نرگس پره شور

 

بوسه میزد همه شب ماه به عشق منو تو

همه ی پنجره هارا با ذوق...

اشک گرمی جوشید... یاد ایام بخیر

هرچه بود اما رفت

یاد انروز که رفتی

 لرزه انداخت به اندام منو کشت مرا

 

هیچ خاطر داری؟

روز نحسی که نحوست را برد!!!!؟

همه جا سنگی و سرد

تلخ و غمباره و درگیر سکوت

و غروبی دلگیر...

هیچ خاطر داری؟

 

 

کوچه های شب از اندیشه ی ما سرشار است

و درختان اقاقی و گل و سبزه و خاک

ساحل و چشمه و رود

هیچ خاطر داری؟

کوچه هایی که در آن می ماندیم

نغمه هایی که به هم میخواندیم

ذهن کوچه پره رویای بهاریست که ما

در خزانی زخمی

در خزانی بی برگ

در خزانی عریان

هدیه دادیم به او...

 

غرق رویای بهاری که پر از باران بود...

وای ... باران باران

کاش امروز خدا

آسمان ابری بود...

...

مهری درخشان

( با الهام از اشعار استاد مصدق)

 

فاصله درد عجیبی ست...

 

 

 

بی سبب نیست زمین سینه ی پر پر دارد

به خدا چشم تو یک فاجعه در بر دارد

 

با نسیم سحری شعله نکش می ترسم

کلبه ی حوصله ی شعر ترک بردارد

 

یا به آتش بکش و یا به دلم راه بده

کوچه ی چشم تو یک مشت ستمگر دارد

 

فاصله درد عجیبیست میان منو تو

عابری در قفس تنگ کبوتر دارد

 

گرچه تشویش دل و دین مرا سوزانده

پدر عشق بسوزد...به تو باور دارد

م.شوریده

 

دلگیرم...

 

چرا امروز خالی از حرفم؟

خالی از شعر...

و پر از خاطرات بارانی

گذشته ها هرگاه یاد تو میکردم

باران گونه ی ترش را به صورتم میچسباند

و من خیس باران میشدم

اما امروز  باران فقط بر خاطراتم میبارد

خدایا این روزهای دلتنگی  و انتظار کی به پایان میرسد؟

حس نکردی لحظه های دلتنگی را درد میکشم؟

خداوندا امروز تو و فقط خود تو مرا دریاب

بد جوری گرفته و دلگیرم

مثل بغض سنگی این ابرها که نمیبارند

مثل پاییزی که نمیآید

 تا دوباره عاشقی از سر گیرم و بر ماه بوسه زنم...

و مثل بهاری که رفته است ...شاید برای همیشه!

 

دیشب دوباره ماه بالای سر آبادی بود اما تو نبودی

خواستم جایت را خالی کنم

 اما مگر وسوسه ی خواهش میگذاشت؟

آه چه لذتی...چه لذتی!!!

مرا دریاب ...فقط همین!

عسل

 

 

شعرم به آتش سوختی

 
 
 
 
ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر تو ام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش


همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک

ای تپش‌های تن سوزان من

آتشی در سایۀ مژگان من



ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی‌انگاشتم


درد تاریکی‌ست دردِ خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سرنهادن بر سیه‌دل سینه‌ها

سینه آلودن به چرکِ کینه‌ها


ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه‌هام از هُرم خواهش سوخته



ای لبانم بوسه گاه بوسه‌ات

خیره چشمانم به راه بوسه‌ات

ای تشنج‌های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم



ای مرا با شعور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی
 
فروغ فرخزاد
 
 
 
 

زخمی دگر بزن...

 

 

جان میدهم به گوشه ی زندان سرنوشت

سر را به تازیانه ی او خم نمیکنم

 

افسوس بر دو روزه ی هستی نمیخورم

زاری بر این سراچه ی ماتم نمیکنم

 

با تازیانه های گران بار و جانگذاز

پندارد آنکه روح مرا رام کرده است

 

جان سختی ام نگر که فریبم نداده است

این بندگی که زندگی اش نام کرده است

 

ای سرنوشت از تو کجا میتوان گریخت؟

من راه آشیان خود از یاد برده ام

 

یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام

 

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا

زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

 

شادم ازین شکنجه خدارا...مکن دریغ

روح مرا در آتش بیداد خود بسوز

 

ای سرنوشت هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را

 

منشین که دست مرگ ز بندم رها کد

محکم بزن به شانه ی من تازیانه را...

 

حالا که من توام تو منی...میدوی کجا؟

 

به او که جادوی چشم مرا ندیده از نگاهم سرود

 

 

گاهی عجیب دور خودت پیله می تنی

هی فکر می کنی ...به خودت چنگ می زنی

 

هی فکر می کنی به هزاران خیال پرت !

هی خنده می کنی و ...سپس موی می کنی !

 

امروز من به تو ، به خودم فکر می کنم

دریای حادثه ! به تو ای دلسپردنی !

 

تو : کهکشان شیری منظومه های من

خورشید : خواهر تنی ات ، ماه : ناتنی !

 

امروز من به رفتن خود فکر می کنم

امروز من به مرگ ... چرا داد می زنی ؟!

 

امروز شاعرت به جنون فکر می کند

امروز...من...به چه؟!...تو چه گفتی؟!...تو با منی؟!

 

با من ، تو ، قهر می کنی و می روی ؟! ... چرا ؟!

دیوانه ام ؟! ... عجب !... چه دلیل مبرهنی !

 

 

او رفت ! ... رفت ؟...هی! تو! چرا دست روی دست...؟

تو که نشسته ای و در این بیتهای پست -

 

- هی دور می زنی و غزل دوره می کنی !

پاشو !...تمام شد غزلم !...قافیه شکست !!

 

او رفت ! ...هی تو !... داد بزن !...حنجره بشو !

چون که گلوی خسته ام از بغض بسته است

 

فریاد کن : آهای ! چه اینجا...چه جلجتا

من ماندم و صلیب ...سه تا میخ آهنی !

 

زخمی ست دست و پام ولی ...آی... آی... آی !

زخمی ست روی قلب : ...لٍماذا تَرَکتَنی ؟!

 

 

روز مبادا...

 

 

وقتی تو نیستی...

نه هست های ما چونان که بایدند... نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را... با بغض میخورم

عمریست لبخند های لاغر خود را ...در دل ذخیره میکنم

باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم...روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد...

روزی شبیه دیروز...روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما چه کسی میداند؟!

شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند...نه باید ها

                    هر روز بی تو روز مباداست

 

مادرانه از جنس حیوانات

 

 

تو را سپاس

 

خدايا تو را سپاس مي گويم ٬

در مسيري كه در راه تو بر ميدارم ٬                                                       

-انها كه بايد مرا ياري دهند ٬ سد راهم مي شوند.

- آنها كه بايد بنوازند ٬ سيلي  ميزنند.

- آنها كه بايد در مقابل دشمن پشتيبانمان باشند ٬

پيش از دشمن حمله ميكنند...

 

تا در هر لحظه از حركتم به سوي تو ٬

از هر تكيه گاهي جز تو بي بهره باشم.

 

برای تو!!!...

 

برای تو که میدانم مثل من عاشق پاییزی و ابرهای نمناکش

برای تو که لحظه ی درد کشیدن همدردم بودی...

 

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد و نمناکش

باغ بی برگی روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

 

ساز او باران...سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست

 

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک

خفته در تابوت پست خاک میگوید

باغ بی برگی خنده اش خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن

                 پادشاه فصلها پاییز

 

 

خداحافظ

 

یه مدت نیستم... شاید فقط در حد تایید کردن نظرات بیام .

از همه ی دوستان خواهش دارم برام دعا کنند

 چون سخت محتاجم.

فعلا خداحافظ!

 

 

 

خدایا فقط به امید تو قدم توی این راه گذاشتم

خودت لحظه به لحظه اش کنارم باش و کمکم کن

 

 

 

خودت گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

 

 

 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

ای عشق به شوق تو گذر میکنم از خویش

تو قاف قرار منو... من عین عبورم

 

 

 

بیا دست قشنگ مهربانت را ...عصایی کن که برخیزم

و شورانگیز و شاد آلود...به دامان شقایق ها بیاویزم

بدزدم تیشه ی فرهاد عاشق را و بی پروا...

چنان رعدی... بنای سنگی غم را فرو ریزم

 

 

 

به من محبت کن

که ابر رحمت اگر در کویر می بارید

به جای خار بیابان...بنفشه میرویید

و بوی پونه ی وحشی به دشت بر میخواست

چرا هراس؟       چرا شک؟

بیا که من بی تو

درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست

امید بارش باران نوبهارم نیست

 

 

 

خداوندا

به دست یاری ... اگر که نگیری تو دست دلم را....

 دگر که بگیرد؟

به آه و زاری ... اگر نپذیری شکسته دلم را...

دگر که پذیرد؟

 

 

خدا گفت : ...

 

خداوندا !

این روزهای سخت...به لطف تو پرم از آرامشی دلنشین

خالی ام از تشویش و دلشوره های کشنده

روزها با عشق همخانه ام و شبها بر ماه بوسه میزنم

طعم گس لذت در دهانم مزه کرده!

اینهمه را مدیون توام...حضرت مهربانی!!!

 

 

من از خدا خواستم که پليدي هاي مرا بزدايد

خدا گفت : نه

آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم .

بلکه آنها براي اين در تو هستند که تو در برابرشان پايداري کني

 

 

من از خدا خواستم به من شکيبائي دهد

خدا گفت : نه

شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد.

شکيبائي دادني نيست بلکه به دست آوردني است

 

 

من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد

خدا گفت : نه

من به تو برکت مي دهم

خوشبختي به خودت بستگي دارد

 

 

من از خدا خواستم تا از درد ها

آزادم سازد

خدا گفت : نه

درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده

و به من نزديک تر مي سازد

 

 

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

خدا گفت : نه

تو خودت بايد رشد کني

ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي

 

 

من از خدا خواستم تا به من کمک کند

تا ديگران را همان طور که او دوست دارد ،

دوست داشته باشم

خدا گفت : ...

 

 

افقهای قرمز...افقهای لاجوردی...

 

و در سراچه ی تدبیر...

به افقهای قرمز مینگریم.

چون چشم عاشقان...که در هجران عشق

پیاله های هجران را با خون بصیرت پر میکنند

در سر کوچه ی طلب ایستاده ام

و از افقهای لاجوردی

جاده های فراق را نظاره میکنم

سخت است انتظار

و امید همیشه مرا منتظر نگه خواهد داشت.

 

 

عیدتون مبارک

 

آقای غریبم !

۱۱۷۹ ساله شدی... ولی نیامدی

تولدت مبارک آقا

 

 

نگاه سبز تو را من نماز می خوانم

به انتظار تو تا عشق هست می مانم

و آن شبی که بیایی برای چشمانت

از عشق و جنگل و دریا ترانه میخوانم

 

گذر نکردی از کوچه باغ احساسم

که بنگری و ببینی چقدر ویرانم

اسیر قحطی عشقم کجایی ای باران؟

ببار یک نفس از خود برین بیابانم

 

به بیت بیت غزلهایم استعاره ی توست

تو خوب و ساده و سبزی هنوز میدانم

کسی به فکر تو و اشکهای گرمت نیست

و این منم که به یادت شبیه بارانم

 

قضا شده ست اگرچه نماز عشقم لیک

به یاد چشمهای تو سبز مانده ایمانم

برای هر غزل من تو مطلعی سبزی

نگاه کن به دل من که رو به پایانم

 

 

به خداحافظی تلخ تو سوگند...نشد

 

به خداحافظی تلخ تو سوگند ... نشد

        که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

              لب تو میوه ی ممنوع ٬ ولی لبهایم!

                    هرچه از طعم لب لعل تو دل کند ... نشد

 

  با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

           هیچکس هیچکس اینجا به تو مانند نشد

                   خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

                              عاقبت با قلم شرم نوشتند ... نشد

                                                

جز چشمان تو...

 

 

بگذار پرندگان در نام تو زندگی کنند و باران بر حرفهایم ببارد.

تو را می سرایم...مثل هر روز... از سرودن تو سیر نمیشوم

هر شب نشانت را از ماه می پرسم...

 

بگذار جهان را در آغوش بگیرم...

 و در کنار عطر تو بایستم و آواز بخوانم

باران ها را در آغوش بفشارم...

 و همراه رودخانه ها به سوی تو بیایم

بیا در چشمان باران خورده ی من بنشین

 

من خویشاوند یاسم...برادرزاده ی بهار

که اگرچه در زمستا ن به دنیا آمده ام...

شبیه شکوفه های سیبم

کلبه ای را که نفس تو در آن زندگی میکند دوست دارم

و به درختانی که هر صبح و شب تو را میبینند عشق می ورزم

 

یک روز همه چیز تمام میشود جز چشمان تو

 

تو در کاجهای بلند...در میوه های تابستانی ...

و در ترانه های  عاشقان ادامه پیدا میکنی

و تنها نور پیراهن توست که بر دنیا می تابد

 

 

 

گاهی...

 

گاهی جریان زندگی، آنقدر سخت می شود که

کار از توکل کردن به خدا وکمک خواستن از او میگذرد

گاهی زمان، آنقدر سخت می گذرد، که

نه دلداری کسی دردت را دوا می کند ,نه صبر...

گاهی آنقدر تنها میشوی که

حرف های دیگران برایت مبهم میشود...

گاهی فکر می کنی مخصوصا در بازی زمانه گرفتار شدی،

طوری که دیگر راه گریزی نیست...

می دانم، آنقدر زندگی برایت سخت می شود که تنها،

فکر نیستی,آرامت می کند...

ولی یک چیز را خوب می دانم،

خداوند زمانی به فریادمان می رسد، که

حتی در خیالمان هم تصور نمی کنیم،

فقط باید بخواهیم... با تمام وجود

 

 

پیش از تو...

 

 

امشب شب تولد قرآنه...میدونید که قران در شب مبعث متولد شده!

بیاید فکر کنیم ببینیم تا حالا از این نسخه شفا بخش چطور استفاده کردیم

دوستان مبعث مبااااااااااااااااارک

 

 

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

شب مانده بود و جرات فردا شدن نداشت

 

بسیار بود رود... در آن برزخ کبود

اما دریغ زهره ی دریا شدن نداشت

 

در آن کویر سوخته ...آن خاک بی بهار

حتی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت

 

چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق

این عقده تا همیشه سر واشدن نداشت.

 

سوختن و ساختن...

 

خدایا

پروانگی چه دشوار است

و شمع بودن چه دشوارتر!

ما را قاعده ی سوختن و ساختن بیاموز.

خدایا ممنون به خاطر احساس خوبی که بهم دادی!

 

 

زیبا!

 

 

حال برگی خشک را دارم که در چنگ تند بادی اسیر شده

یا قایق شکسته ای  در چنگال  امواج اقیانوس...

همه ی معادلاتی که تا به حال قبول داشتم بهم ریخته

تمام اعتقاداتم رفته زیر یه علامت سوال گنده!!!

این رسمش نیست زیبا !

تو را جور دیگری به من شناسانده بودند.

گفته بودم  تا دنیا دنیاست ...

سدی میشوم در برابر هرچه که بخواهد به تو بد بینم کند

اما چیزی که من میبینم کم از دوزخ ندارد

جاری نشوی از دست رفته ام زیبا!

" یا عبادی الذین اسرفوا" کلام توست.

" ربنا اغفر لنا" هم ندای منه زیبا.

دیگه تو میدونی و کرامت خودتو  حال زار من.

هر گلی زدی به تاج کرامت خودت زدی...

 

عشق سر خواهد زد...

 

 

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد

 

سوگند به هر چهارده آیه نور

سوگند به زخم های سر شار غرور

 

آخر شب سرد ما سحر می گردد

مهدی به میان شیعه بر می گردد.

 

   

آرزو...

 

 

 

اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،

من بی گمان،

دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا.


آنگاه نمیدانم ،

به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟

 

اگر عشق نبود...

 

 

اگر دروغ رنگ داشت؛

هر روز شاید،

ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،

و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.



اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند.



اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند،

همیشه می توانستند تنها نباشند.



اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.



اگر غرور نبود؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،

و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،

جستجو نمی کردیم.







اگر همه ثروت داشتند؛

دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛

تا دیگران از سر جوانمردی،

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند.

اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،

اگر همه ثروت داشتند.



اگر مرگ نبود؛

همه کافر بودند،

و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.

ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.



اگر عشق نبود؛

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...

اگر عشق نبود؛



اگر کینه نبود؛

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند

 

 دکتر علی شریعتی

دلم تنگ است

 

ناخدا کجاست؟

 

 

تخته پاره های کشتی شکسته ای

در میان لای و گل نشته بود.

شعله های بی امان آفتاب

راه هر نگاه را ...تا کرانه بسته بود

ما میان زورقی به روی آب.

 

ناگهان پرنده ای... از میان تخته پاره ها به آسمان پرید

خط جیغ جان خراش خویش را

در فضا کشید ... :            ناخدا کجاست؟

 

شاید این پرنده ... روح نا امید یک غریق بود

در کشاکشی میان مرگ و زندگی... در کمند پیچ و تابها

شاید این صدا همیشه جاری است

در تلاطم عظیم آب ها.

 

سالها و سالهاست

بازتاب ناخدا کجاست

در میان تخته پاره های هستی من است

مثل اینکه روح من... با همان پرنده همنواست

زانکه این غریق هم ...همچنان به جستجوی ناخداست.