عزیز دلم

 

قرار بود نامم رنگ درد نگیرد ...که گرفت

قرار بود نامم رنگ گلایه نگیرد ... که گرفت

عزیز دلم! منتظر آن دمم که نگاه میکنی...

و ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل!

و سال دل تحویل شود...

و مردمان بخندند...

و کودکان معصوم فقر...لباس عافیت بپوشند

و ناجوامرد از شرم بمیرد.

 

عزیز دل !

بگذار بنویسم ... به یک بار نوشتنش که می ارزد.

من هیچوقت به وعده هایم وفادار نبوده ام... میدانم

 

یا یاری ام کن که برای تو باشم...

یا برای همیشه نام مرا از دفتر مدعیان عشقت خط بزن 

 

 

کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟

 

 

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟!

 

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

به سوی سرزمینهایی که دیدارش

به سان شعله ی آتش

دواند در رگم خون نشیط و زنده ی بیدار

نه این خونی که دارم پیر و سرد و تیره و بیمار

 

بیا ای خسته خاطر دوست

ای مانند من دلکنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم

 

تسبیح اشک های سحر

 

همیشه سوالم این بود چرا هرچه مهدی فاطمه رو صدا میزنم که آدمم کنه جواب نمیگیرم

فهمیدم امام انقدر مهربان هست که نخواد ما رو توی رودربایسی قرار بده

ادم شدن از روی زور و رودربایسی به درد نمیخوره

وقتی ندیده قبولش کردی و خودت عوض شدی

و مطمئن شدند که تو خودت درست شدی و دیگه خراب نمیشی

خودش میاد سراغتو باهات حرف میزنه

باتو حرف نزنه با کی حرف بزنه؟

چشم امیدش به ما جووناست.

 

 

تسبیح اشک های  سحر بی نتیجه نیست
در گریه دیده ایم اثر بی نتیجه نیست

باور کــنید آهِ جگر بی نتـــیجه نیست
این قدر باز ماندن در بی نتیــجه نیست



از انتـظار، پنجره ها باز می شوند
با نور چـشم تـو گره ها باز می شوند



تقـویم هـایمان هـمه زارند خــسته اند
این  ابرها چگونه بـبارند خسـته اند

بی تو  از  این که جمـعه شمارند خسته اند
از برگ برگ خـود گـله دارند خسته اند



کارم غروب جمعه به اشکال خورده شد
دیدی هزار و سیصدمان سال خورده شد



نام تو می بـریم اگـر، قـــند می خوریم
پس ما به ردّ پـای تو پیـوند می خوریم

وقتی که ما به جان تو سوگند می خوریم
یعنی به دردِ لطف خـداوند می خوریم

 



مرحمتش گرفت گرفتار تـو شدیم
چله نشین لحظه ی دیدار تو شدیم



با هر گـناه اشک تـو را حیف می کنم
رویـم  سیاه  اشک تو را حیف می کنم

شرمنده آه اشک تو را حیف می کنم
حیف از تو مـاه اشک تو را حیف می کنم



پیش  خدا  که روی سفیدی نداشتیم
اشکت اگر نبود امیدی نداشتیم


ثمین

 

اینم ثمین کوچولو

خواهر زاده ی قشنگم

 

 

 

 

عکسهای با مزه ی ثمین

 

غزل سرایی خدا...

 

 

چه شبي است !

 چه لحظه‌هاي سبک ، مهربان و لطيفي ،

 گويي در زير بارانِ نرم فرشتگان نشسته‌ام ....

 مي‌بارد و مي‌بارد و هر لحظه بيش‌تر نيرو مي‌گيرد !

 هر قطره‌اش فرشته‌اي است که از آسمان بر سرم فرود مي‌آيد ...

چه مي‌دانم؟

خداست که دارد يک ريز ، غزل مي‌سرايد ؛

غزل‌هاي عاشقانه‌ي مهربان و پر از نوازش ...

 هر قطره‌ي اين باران ،

 کلمه‌اي از آن سرودهاست ...

 

درد واره ها...

 

جانا سخن از زبان ما میگویی...!!!

 

 

دردهای من جامه نیستند ٬ تا زتن در آورم

چامه و چکامه نیستند٬ تا به رشته ی سخن در آورم.

نعره نیستند ٬تا زنای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی ست.

 

دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست٬

درد مردم زمانه است.

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان٬

درد می کند...

 

                انحنای روح من !

                   شانه های خسته ی غرور من!

                   تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است.

 

                      کتف گریه های بی بهانه ام !

                       بازوان حس شاعرانه ام!

                       زخم خورده است.

 

دردهای پوستی کجا؟! درد دوستی کجا؟!!

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا!

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

 

اولین قلم ٬ حرف حرف درد را ٬

در دلم نوشته است.

خون درد را با گلم سرشته است.

پس چگونه سر نوشت نا گزیر خویش را رها کنم؟!

درد رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من...

رنگ و بوی غنچه را زبرگهای تو به توی آن جدا کنم؟!

 

دفتر مرا ٬ دست درد می زند ورق٬

شعر تازه ی مرا ٬ درد گفته است

درد هم شنفته است

پس درین میانه من

از چه حرف می زنم؟

 

درد ٬حرف نیست

نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصرامین پور

 

تو میدمی و آفتاب میشود!

 

 

نگاه كن كه غم درون ديده ام ،

چگونه قطره قطره آب ميشود!

چگونه سايه ي سياه سركشم ،

اسير دست آفتاب ميشود!

نگاه كن  تمام هستي ام خراب ميشود                    

شراره اي مرا به كام ميكشد                

         مرا به اوج ميكشد        

مرا به دام ميكشد

 

نگاه كن تمام آسمان من پر از شهاب ميشود       

تو آمدي زدورها و دورها           

زسرزمين عطرها و نورها

نشانده اي مرا كنون به زورقي                               

          زعاج ها                        

                 زابرها              

                      بلورها

 

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

        به راه پر ستاره مي كشاني ام                     

فراتر از ستاره مي نشاني ام

 

نگاه كن من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چين بركه هاي شب شدم

نگاه كن كه من كجا رسيده ام                                             

               به كهكشان                             

                     به بي كران              

                            به جاودان

 

 كنون كه آمديم تا به اوج ها                    

 مرا بشوي با شراب موج ها                           

 مرا بپيچ در حرير بوسه ات         

 مرا بخواه در شبان دير پاي

 

مرا دگر رها مکن

مرا ازین ستاره ها جدا مکن                                    

نگاه كن كه موم شب به راه ما ،

چگونه قطره قطره آب ميشود      

صراحي سياه ديدگان من                        

 به لاي لاي گرم تو ، لبالب از شراب خواب ميشود

 

به روي گاهواره هاي شعر من نگاه كن    

تو ميدمي و آفتاب ميشود.

فروغ فرخزاد        

رفته ای که بروی...

 

رفته ای که بروی!

دیگر از پشت پنجره ...

کوچه را که سبز و زرد و سپید می شود ٬

منتظر نمی مانم.

 رفته ای که بروی!

 

وقتی توانستم بر مد دریا سوار شوم٬

و نیفتم از بالاترین اوج موج٬

تو را نیز فراموش خواهم کرد!!!

 

باز نگرد ...!

قرارمان نیز این نبود٬

رفته ای که بروی!!!

 

عشقبازی...

 

 

آیین عشقبازی دنیا عوض شدست

یوسف عوض شدست ٬ زلیخا عوض شدست

 

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی

در عشق سالهاست که فتوا عوض شدست!

 

خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسی

خو کن که جای ساحل و دریا عوض شدست!

 

آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید

اکنون به خانه آمده اما عوض شدست!

 

حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق

من همچنان همانم و دنیا عوض شدست!!!

 

فاضل نظری

شیطان و قران

 

آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید

 شیطان دچار درد شدید
در سر میشود!!!

 

 و باز کردن قرآن ،

  شیطان را تجزیه می کند!!!

 

و با خواندن قرآن ،

  به حالت غش و اغما فرو میرود!!! 

 

پس قران ... این دستورالعمل زندگی در دنیا 

را قدر بدانیم.

و از این نسخه ی شفا بخش برای تسکین

دردهای روزمره زندگی استفاده کنیم.

 

دلم گرفته...

 

 

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته ست

و هیچ چیز...

نه این دقایق خوشبو...

             که روی شاخه ی نارنج میشود خاموش.

نه این صداقت حرفی...

             که در میان سکوت دو برگ این گل شبوست.

 

نه هیچ چیز ... مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.

 

و فکر میکنم...

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد.

سهراب سپهری

 

تنهایی...

 

 

غروب یک جمعه ی غم گرفته که میشود...

 تازه احساس میکنی تنهایی چه رنگ و بویی دارد.

هنگامی که سرخی خورشید به آسمان پاشیده میشود ...

تنهایی را در کنارت حس میکنی

تنهایی به خانه ات می آید... با تو چای مینوشد... قدم میزند

تنهایی تو را در آغوش میکشد و با تو اشک میریزد...

تازه این هنگام است که احساست

مثل برگی خشک و زرد در پاییزی سرد سرد

از درخت عریان دلت پایین میریزد

و تو با گوش خود... صدای خرد شدنش را میشنوی

مهری درخشان

 

خدایا چرا من ؟!!!

 

آرتور اش

قهرمان افسانه ای تنیس

هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت،
 
با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.

طرفداران آرتور از سر تا سر جهان
 
نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود:
 
 "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
 
 
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:

در سر تا سر دنیا

بیش از پنجاه میلیون کودک
 
به انجام بازی تنیس علاقه مند شده
 و شروع به آموزش می کنند.

حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.

از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند

و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند

 
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
 
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات
 
 بین المللی ویمبلدون را می یابند.
 
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
 
 
 

شهادت زهرای اطهر تسلیت باد

 

  سیلی و صورت ناموس خدا؟!!

 

                   تبت یداه!...

 

 

یک روز با طرز عجیبی مرده ام...

 

 

 

باز در چشمانم اما و اگر را خوانده ای

طعنه ی تلخ هزاران رهگذر را خوانده ای

 

مثل یک تنها درخت دل بریده از زمین

همنشینی با بد و خوب تبر را خواند ای

 

سالها در پوستینم رخنه کرده درد و غم

با نگاه بر نگاهم درد سر را خوانده ام

 

من که از دست دلت بار سفر را بسته ام

تو که قبل از رفتنم رنج سفر را خوانده ای

 

کوچه ی مهتاب را تنها گذشتن عیب نیست...؟!

از تو میپرسم که این چشمان تر را خوانده ای؟

 

هیچ کس دیگر کنارم نیست تا باور کند

حال این تنهای مفقودالاثر را خوانده ای

 

آخرش یک روز با طرز عجیبی مرد ه ام

ابرها گفتند سر فصل خبر را خوانده ای؟

 

سید مهدی نژاد هاشمی

 

قدم رنجه ... حضرت عشق!

 

 

 

این روزها که میگذرد...

بیشتر عطر تو در این حوالی می پیچد...

مرا مست میکند و با خود می برد.

این روزای عجیب... این روزای سرشار

این روزها که از طراوت ٬ وام دار نگاه سبزت شده اند...

میگذرند در انتظار.

قدم رنجه نمی فرمایی حضرت عشق؟!!!

 

 

دلم این روزها خالی از هیاهوست...

نشسته بر لب نهر گذران روزها

تماشاگری بی تفاوت و خاموش...

تو را طلب کرده با تمام شکوه و شوکت فرمانروایی ات...!

قدم رنجه نمیفرمایی حضرت عشق؟!!!

 

مهری درخشان

بهار بی یار...

 

                                    

 

من شنیدم که شما فصل بهاری آقا

به دل خسته ی ما صبر و قراری آقا

عمر امسال گذشت و خبری از تو نشد

هوس آمدن این جمعه نداری آقا؟

 

در هیاهوی شب عید، تو را گم کردیم

غافل از اینکه شما اصل بهاری آقا

راستی بی نفست حال که تحویلی نیست

چه شود سر به سر خسته گذاری آقا

 

هفت سین، سین سرور قدمت کم دارد

زرد هستیم اگر سبز نباری آقا

اگر از آب، هوا، قافیه تحریم شویم

نیست غم تا نظر لطف، تو داری آقا

 

 

 

 

خودت گفتی که وعده در بهار است

بهار آمد دلم در انتظار است

بهار هر کسی عید ست و نوروز

بهار عاشقان دیدار یار است

 

 

 

 

نوروز ما بدون تو آقا بهار نیست

بی تو درین فضای پر از غم قرار نیست

خانه تکانی دل ما با ظهور توست

روزی که هیچ جا لغت انتظار نیست...

 

 

تو را چه قدر...!

 

 

هرگز نخواستم که بگویم تو را چه قدر

عاشق شدم؟ چه وقت؟چگونه؟ چرا؟ چه قدر؟!

 

هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو

از ابتدای ساده این ماجرا... چه قدر ـ

 

من را شکست،ساخت،شکست و دوباره ساخت!

من را چرا شکست؟ چرا ساخت؟ یا چه قدر...؟

 

هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی

عادت نبود حسی از آن ابتدا چه قدر

 

مانند پیچکی که بپیچد به روح من

ریشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چه قدر ـ

 

تقدیر را به نفع تو تغییر می دهند

اینجا فرشته ها که بدانی خدا... چه قدر ـ

 

خوبست با تو،با همه ی بی وفائی ات

قلبم گرفته است،نپرس از کجا؟ چه قدر؟!

 

قلبم گرفته است،سرم گیج می رود

هرگز نخواستم که بدانی تو را چه قدر...

 

روز طبیعت!

 

سلااااااام دوستان

روز طبیعت خوش گذشت؟

لطفا بگید امروز رو چطور گذروندید!!!

سیزده بدر کجا رفتین؟؟؟

 

 

شهری که همه در آن می لنگند...

 

همیشه رو به نور بایست...

اگر میخواهی تصویر زندگی ات سیاه نیفتد.

 

همیشه خودت را نقد بدان ...

تا دیگران تو را به نسیه نفروشند.

 

سعی کن استاد تغییر باشی...

نه قربانی تقدیر.

 

در زندگی ات به کسی اعتماد کن ...

که بهش ایمان داری .

 

و هرگز به خاطر مردم تغییر نکن ...

زیرا این جماعت هر روز تو را جور دیگری میخواهند.

 

               مردم شهری که همه در آن می لنگند...

             به کسی که راست راه می رود می خندند!!!

 

نوروز مبارک!

پای این هفت سین شاعرانه دست به دعا بلند میکنم

امیدوارم بهترینها توی این سال واستون رقم بخوره

و سال ۹۲ سال ظهور آقا باشه

 عیدتون مباااااااااااااااااااااااااارک!

 

 

دل من تنگ دو ماهی بلاست

و سرم مزرعه ی سبزه ی عید

در نگاهم سیبی ست که به دستور تو سرخ است و لذیذ

سنجد سادگی از لحن کلامم پیداست

غزلم سرکه ی انگور و شراب

 چشم من سیر  ز هر منظره ای ست

تا تو هستی و تو را می بینم

سمنو مزه ی احساس من است

سینی خاطره ها را چیدم

تا که در یاد تو سرسبز شوم

یاد تو هر چه که تکرار شود تازه تر است

باز هم فصل بهار

رویشی در دل من

قد یک ارزن کوچک سر شوقی دارم

قد یک باغ، امید

دل من مزرعه ی یاد خداست

دانه بکار و ببین

خوشه ی عشق و کمال

آی از قافله ی سبز شدن ...جا نمانی دل من ...

 

قصص قرآن

 

آتشي نمى سوزاند "ابراهيم" را ،

 

و دريايى غرق نمي کند "موسى" را ؛

 

مادری ،کودک دلبندش را

به دست موجهاى خروشان "نيل" مي سپارد ،

 

تا برسد به خانه ي فرعونِ تشنه به خونَش ؛

 

ديگري را برادرانش به چاه مى اندازند ،

 

سر از خانه ي عزيز مصر درمي آورد !

 

مکر زليخا زندانيش مي کند ،

 

اما عاقبت بر تخت ملک مي نشيند...

 

از اين "قِصَص" قرآنى هنوز هم نياموختي؟!

 

که اگر همه ي عالم

 قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ،

 

و خدا نخواهد ؛   نمي توانند ...

 

او که يگانه تکيه گاه من و توست !

 

پس ؛   به "تدبيرش" اعتماد کن ،

 

به "حکمتش" دل بسپار ،

 

به او "توکل" کن ؛

 

و به سمت او "قدمي بردار" ،

 

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشيني...

 

 

چیزی به نام عشق

 

                                          بهار...

 

 

      در پی خود تابستانی دارد که می سوازند ،

 

 

                   پاییزی که می ریزاند

 

 

              و زمستانی که می لرزاند 

 

 

                  و این تکرار زمان است ؛   

          پس عاشق باش به روییدن دوستی 

                       و مهر و وفاداری 

 

 

    تا نه بسوزانی و نه بریزی و نه بلرزانی !

 حتی اگر در عشق از هم فاصله گرفته باشید.

 

 

  مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم

     که عشق از پیله های مرده هم پروانه میسازد

 

عشق معامله نیست

 

 

خداوندا ...

از اینکه عمری دوباره بهم دادی ممنونتم

هرچند دلم مثل یک هزار توی تاریک و وحشناک

منتظر باز شدن روزنه ای از نور است

خدایا سعی نکن باور منو محک بزنی

من به یاری خودت تا دنیا دنیاست ...کوهی میشوم در برابر

هرچه که بخواهد به تو بدبینم کند...به قول مریم :

 

گلایه ای نیست زیبا ، بارها درد کشیده ام و

گفته ام که در مسیر عشق حتی اگر

 به بهانه نگاه کردن به پشت سرت هم برگردی

 عاشقی ات تا دنیا ، دنیاست ...

زیر یک سوال پر رنگ و بی جواب میرود ،

 

عشق معامله نیست که اگر قیمت مناسب بود ،

به اندازه کافی هدیه بدی و بمانی ،

و اگر روبان نقره ای رنگ جعبه هدیه اش

 یک تای اضافی داشت

زیر همه چیز بزنی و بروی ،

 

اینها که زیاد درد نیست عزیزم ،

 فدای یک تار موی پر از موج رنگ شبت ،

عوضت نمیکنم با هیچکس و هیچ چیز ،

تو هم بی جهت سعی نکن مرا از چشم روشنت بیندازی .

من جایم قرص قرص است به این سادگی ها که هیچ ،

 با همه سختی ها هم نمی افتم زیبا ...

 

اگر بزرگ نمیشدم

 

هفت سین

 

سلام دوستان این هفت سین پارسالمه

واسه امسال هنوز ایده ای به ذهنم نرسیده

 

 

ماه من بیرون بیا امشب!

 

خداوندا!

اگر میدانستم عشق تو چه جذابیتی دارد...

زودتر قلبم را تبدیل به امپراطوری تو میکردم.

خداوندا در قلبم بمان و فرمانروایی کن... فقط تو نه کسی دیگر

 

 

از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب؟

شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب

 

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

 

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب

 

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

 

حتی ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

 

طاقت نمی آرم تو که میدانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

 

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

 

خدایا بهونه با تو !

 

 

خدایا گرچه بدم ولی میدونم تو خوبی !

انقدر خوب که در ذهن محدود من نمیگنجه!

من بهت اعتماد دارم...

تو همیشه بهترین مصلحت رو واسه ما رقم میزنی...

تو منو واسه درد کشیدن انتخاب کردی از بین صدها نفر

تو درد کشیدن و نعمت تنها موندن رو به هر کسی نمیدی...

فقط توی تنهاییه که میشه تو رو دید...

توی این بریدن ها... نداشتنها

فقط تو واسم بمون...

هرچی رو ازم گرفتی فقط خودتو نگیر من همیشه محتاجتم...

                           ...

آهاااااای تویی که امروز از من کمک خواستی!

برو دامن خدا رو بگیر و پیشش ضجه بزن

بگو دستاتو ول نکنه که از بد جایی سر در میاری

آغوش خدا همیشه گرم و پر محبته

خدا خسیس نیست که نده

خود خواه نیست که لازم باشه قبلش تو یه کاری واسش بکنی

محبتش اینقدر هست که درخواست کننده رو ناامید نکنه

اگه اونو که میخوای بهت نده با چیز بهتری جاشو پر میکنه

ولی افسوس که ما عجولیم و نمیفهمیم

تو رو به امن ترین جای دنیا میسپرم بهوووووونه!

به آغوش خداوند...!

 

 

آتش و گنجشک!

 

         


نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود.

در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت.


از او پرسیدند: ای پرنده چه کار می کنی؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است

 و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.


گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است

 و این آب فایده ای ندارد.


گفت: من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم

 اما این آب را می آورم

 تا آن هنگام که خداوند از من پرسید

 وقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟
پاسخ دهم: هر آن چه را که از توانم بر می آمد ...

و خوشا به حال گنجشکان
سر

فراز

می ترسم ... کنارم باش!

 

چه روزایی!!!

خدایا مگه من به غیر تو کسی رو دارم؟

 بزار با یکیش کنار بیام بعد تیر بعدی رو بزن

منکه همه ی آرزوها و ترسهامو بهت گفته بودم

گفته بودم بهت که اگه میرم به امید توئه

اصلا این تو و اینم قلب من !!! تیر بعدی رو صاف بزن اینجا

خدایا من هنوزم بهت ایمان و اعتماد دارم!

عرصه بهم تنگ شده ... از حال این روزای من فقط تو باخبری

تو میدونی با دل پر امید رفتن و با قلب پر غصه برگشتن یعنی چی!!!

تو میدونی یه دری رو با هزار امید و آرزو کوبیدن و

 بعد یه سال فهمیدن که اون در نبوده و دیوار بوده یعنی چی!!!

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا چی باعث شده حسرت و فقط حسرت به بار بیارم؟؟؟

 

 

به درگاهی پناه آورده ام ...کز در نمی راند

که هر کس را که در ماندست ... به سوی خویش می خواند

 

خداوندا خداوندا... قرارم باش و یارم باش

جهان تاریکی محض است ... میترسم ... کنارم باش

 

اگر گم کرده ام در این همه بیراهه ...راهم را

تویی که میبری سوی سپیدی ها ... نگاهم را