کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟!
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
به سان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط و زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم پیر و سرد و تیره و بیمار
بیا ای خسته خاطر دوست
ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 11:30 توسط عسل
|
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام