هر قطره ی بارانی غزلی بود
دلم لک زده واسه شبهای هیئت
سلام بر محرم... سلام بر حسین ع

یادم آمد شب بی چتر وکلاهی
که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و
گفتم چه هوایی است خدایی
سپس آنقدر دویدم طرف فاصله
تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی ،
دلم آرام شد آنگونه که هر قطرهء باران غزلی بود
نوازش گر احساس که می گفت فلانی!
چه بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب
چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن وبیا!
پس سفر آغاز شد و قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها
در منِ شاعر منِ بی تاب تر از مرغ مهاجر
به کجا می روم اقلیم به اقلیم
خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر
باز دلم شور زد آخر به کجا می روی ای دل
مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل
نکند باز به آن وادی...
مشغول همین فکر وخیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم
که مشام دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند
کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خداییست.
...
چشم وا کردم وخود را وسط صحن وسرا ،
عرش خدا، کرب وبلا ،
جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه یله دیدم
که چه دیدم که دل از خویش بریدم به خدا رفت قرارم
نه به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم
سپس آهسته نشستم،و نوشتم
(فقط ای اشک امانم بده تا سجدهء شکری بگذارم )
که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدستهء باران واذان آمدو
یک گوشه از آن پردهء در شور عراقی و حجازی
به هم آمیخته را پس زدو
چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشهء معشوق
خدایا تو بگو این منم آیا که سراپا شده ام محو تمنا و نماشا
فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا
دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش
غم وغصه فراموش
در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم.
سید حمید رضا برقعی
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام