چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را ازین خوشتر نمیگیرد

 

 

آره خداوند ... گشایش رو برام در چیزی قرار دادی که ازش فرار میکردم

ازش وحشت داشتم

نمیدونم چطور شکر این نعمت رو میشه به جا آورد.

نعمت اینکه صدات زدم ... توکل کردم... و تو جوابمو دادی

نمیدونی خداوند! وقتی یه عزیز و بزرگواری جواب

یه موجود پست و بی مقدار رو میده چه لذتی داره

فقط تو میدونی  چی به من گذشته

فقط میتونم چیزی رو بگم که خودت یادم دادی:

الحمد لله الذی لم یتخذ ولدا

و لم یکن له شریک فی الملک

و لم یکن له ولی من الذل وکبره تکبیرا

 

 

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس كه روزها را تا شب شمرده بودم


یك عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس كه خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
كاش آن غروب ها را از یاد برده بودم